یه تیکه کاغذ

همیشه موقع کتاب خواندن مطالبی را که نظرم را جلب میکردند را روی کاغذی یا در دفتری، جایی .. یادداشت میکردم، چون نمی توانستم از کنارشان ساده بگذرم، که دست آخر یا گم میشدند و یا آنقدر دست و پاگیر که همه را دور میریختم . شاید گردآوری این مطالب درین بلاگ، هم بهتر باشد، و هم منصفانه تر.
 
 
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

سپیدی ابرها بر سیاهی آسمان شب میدرخشید، سرشاخه های درخت بید مجنون کنار کوچۀ منتهی ب خیابان، خود را ب نسیمی سپرده بودند که از هر سو می وزید و نالۀ پرنده ای را با خود داشت، که انگار در تاریکی راه گم کرده و ب شیشۀ پنجره ای خورده بود.


 
 
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

نگاهی ب تصویرش انداخت . توده ای تیره دید . بی خط و خطوطی.

نگاهی ب کتابها انداخت که روی هم تلنبار شده بودند . بی ترتیب، هیچ کدام چشمش را نگرفت.


 
 
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

پرندۀ ناپیدایی، بلندای درخت نامعلومی را بخش میکرد و در کوشش برای آنکه روز را کوتاهتر بنمایاند، با نُت کشداری خلوت پیرامونش را می کاوید، اما از آن خلوت پاسخی چنان یکصدا، و واکنشی چنان سنگین از دوچندانی سکوت و سکون درمی یافت که گفتی لحظه ای را که کوشیده بود تندتر بگذراند، برای همیشه ایستاده بود.


 
 
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

پیش از رسیدن ب پرچینهای سفید باغ آقای سوان، ب عطر یاسمنهایش برمیخوردیم که ب پیشواز غریبه ها می آمد . خود یاسمنها هم، از لابلای دلهای کوچک سبز و شاداب برگها، با کاکلهای بنفش یا سفیدشان که حتی در سایه از آفتابی که در آن تن شسته بودند می درخشید، کنجکاوانه از بالای پرچین سرک می کشیدند.


 
 
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

مادرم رفت و بستۀ کتابهایی را که هدیۀ مادربزرگ بود آورد که از روکش کاغذی اش تنها می توانستم ببینم بسته ای کوتاه و پهن است، اما با همان ظاهر گنگ و پوشیده اش ب همان زودی جعبۀ رنگ عید سال نو و کرمهای ابریشم سال گذشته را ب فراموشی سپرد . چهار کتاب در آن بود : مرداب شیطان، فرانسوا پسر صحرا، فادت کوچولو، استادان نی انبان . بعدها دانستم که مادربزرگم اول خواسته بود برایم اشعارموسه، کتابی از روسو و ایندیانا را بخرد، چون گرچه کتابهای سبک را بهمان اندازه زیان آور میدانست که آب نبات و شیرینی را، فکر نمیکرد که نفس سنگین نوابغ بتواند بر ذهن کودک اثری خطرناک تر و زیان آورتر از آنی بگذارد که هوای آزاد و باد دریا بر تن او دارد.


 
 
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته


 
What Am I - من چیستم؟
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

?But what am I

,An infant crying in the night

,An infant crying for the light

.And with no language but a cry

Alfred Lord Tennyson

من خود چیستم؟

کودکی که در شب گریه میکند،

کودکی که در تاریکی برای نور گریه میکند،

و هیچ زبانی جز گزیه ندارد.

 

گریه رمز نیاز و عرض اشتیاق است، و در دعا آمده است که ( لا املک الا الدّعا – من هیچ چیز جز دعا و خواست ندارم ) . جوهر ذات آدمی همان خواست است . نفس ناطقه یعنی خواستن و عشق داشتن . و چون سرمایۀ ما تنها خواستن است، هرچه خواست عظیم تر، آدمی بزرگتر و شریف تر . نفس اماره و دیگر نفوس شیطانی چون مزینه و مسؤله و غیره که نام برده اند، عیبشان در خواستن نیست، بلکه در کم خواستن است و ب کم قانع شدن است . خواستن نشان ظرفیت و قابلیت آدمی است، و هر آرزویی نشان قابلیت و توانایی خاصی در ماست و اینهمه عرض و نیاز و گریه و زاری که در ادب عرفانی پارسی می بینیم، چنانکه بعضی ب طعن گفته اند، ضجّه و مویه یا زنجموره نیست، بلکه همه نشان عاشقی و شوق ب وصال آن یگانه ای است که نور آسمانها و زمین است :

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   مثنوی معنوی


از نصایح آلفرد لرد تنیسن در باب اثبات شک و یقین، جملۀ زیر از او زبانزد شده است :

هیچ چیزی که شأن و ارزش اثبات داشته باشد نه قابل اثبات است و نه قابل رد کردن . تو در هر چیزکه تردید کردی، جانب آفتابی شک را اختیار کن.


 
← صفحه بعد