یه تیکه کاغذ

همیشه موقع کتاب خواندن مطالبی را که نظرم را جلب میکردند را روی کاغذی یا در دفتری، جایی .. یادداشت میکردم، چون نمی توانستم از کنارشان ساده بگذرم، که دست آخر یا گم میشدند و یا آنقدر دست و پاگیر که همه را دور میریختم . شاید گردآوری این مطالب درین بلاگ، هم بهتر باشد، و هم منصفانه تر.
 
 
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : سرگشته

 

ولی تفاوت بین سلامت و نابهنجاری همینجاست . آدم سالم عینی نگره، هر دقیقه تصمیمش رو عوض نمیکنه، و از عنصر ریسک لذت میبره . ولی شخصیت روان رنجور این طوری نیست . شخصیت روان رنجور ...


 
 
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : سرگشته

 

دکتر تامکین گفت: «واسۀ من اینجوریه که بیشترین کارایی رو وقتی دارم که محتاج پولش نیستم . وقتی فقط عشق دارم . بدون اجرت مالی . خودمو از عوامل تأثیرگذار اجتماعی دور نگه میدارم . مخصوصاً پول . چیزی که من دنبالشم پاداش معنویه . آوردن مردم ب درون اینجا و اکنون . توی جهان واقعی . یعنی در لحظۀ حال . گذشته بدرد ما نمیخوره . آینده پره دلواپسیه . فقط حال واقعیه – همون اینجا و اکنون . دم را دریاب ».


 
 
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

پس بیا، اندوه!

شیرین ترین اندوه!

چونان کودک خود از سینه ترا شیر خواهم داد!


 
 
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

حتی یگ دروغگو هم از بعضی لحاظ میتواند قابل اطمینان باشد.


 
 
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

او کمی خسته بود . روانش، بار سنگین و خاص هستی اش، مثل یک توده، یک خروار، یک تل بر او سنگینی میکرد . در تک تک لحظات آرامش، وقتی فرسودگی تام مانع از تقلایش میشد، مستعد احساس کردن این وزنۀ مرموز میشد، این کپه یا پشتۀ چیزهای بی نام و نشانی که زندگی او میبایست تحملشان میکرد . این باید همان دلیل آدم بودن باشد.


 
 
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

وزن زیاد ناگفته ها، حرف زیادی برای گفتن باقی نمیگذارد.


 
 
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

قلم بردار و روی تکه کاغذی بنویس « هزار سال ».

دو سانتی متر هم جا نمیگیرد . اما هزار سال است.

نمیدانم.


 
← صفحه بعد