یه تیکه کاغذ

همیشه موقع کتاب خواندن مطالبی را که نظرم را جلب میکردند را روی کاغذی یا در دفتری، جایی .. یادداشت میکردم، چون نمی توانستم از کنارشان ساده بگذرم، که دست آخر یا گم میشدند و یا آنقدر دست و پاگیر که همه را دور میریختم . شاید گردآوری این مطالب درین بلاگ، هم بهتر باشد، و هم منصفانه تر.
 
 
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

مادام که در خود دردی و پشیمانی ای میبینی،

دلیل عنایت و دوستی حق است.

اگر در برادر خود عیبی میبینی،

آن عیب در توست که در او میبینی.

عالم، همچنین، آینه است:

نقش خود را در او میبینی.

آن عیب را از خود جدا کن!

زیرا آنچه از او میرنجی،

از خود میرنجی.


 
 
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

طبیب می آید، نبض میگیرد.

آن سؤال است.

جنبیدن رگ جواب است،

بی لافِ گفتن.

دانه در زمین انداختن سؤال است که

«مرا فلان میوه می باید»

درخت رُستن جواب است، بی لاف زبان.

زیرا جواب بی حرف است،

سوال بی حرف باید.


 
 
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

عالَم بر مثال کوه است.

هرچه گویی، از خیر و شر،

از کوه همان شنوی.

و اگر گمان بری که

«من خوب گفتم، کوه زشت جواب داد»،

مُحال باشد، که بلبل در کوه بانگ کند،

از کوه بانگ زاغ آید

یا بانگ آدمی یا بانگ خر.

پس یقین دان که بانگ خر کرده باشی!


 
 
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

سخن بهانه ست.

آدمی را با آدمی

آن جزو مناسب جذب میکند،

نه سخن.


 
 
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

دین

یارشناسی ست.


 
 
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

کارها همه آن شود

که او خواهد.


 
 
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

خالق اندیشه

از اندیشه لطیف تر باشد


 
 
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

حق تعالا، از غایت لطف،

در نظر نمی آید:

آسمان و زمین را آفرید

تا قدرت او و صنع او در نظر آید.


 
 
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

ما همچون کاسه ایم بر سر آب.

رفتن کاسه بر سر آب ب حکم کاسه نیست،

ب حکم آب است،

الا بعضی میدانند که بر سر آبند

و بعضی نمیدانند.


 
 
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

آن که بی سخن ادراک کند
با وی چه حاجت سخن است؟
آخر، آسمانها و زمینها همه سخن است
پیش آنکس که ادراک میکند
و زاییده از سخن است


 
گزیده ای از وصیت نامۀ حضرت مولانا
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

شما را سفارش میکنم ب ترس از خدا در نهان و عیان و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن . و کناره گرفتن از جرم ها و جریرت ها، و روزه داشتن و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهای شیطانی و خواهشهای نفسانی، و شکیبایی بر داشتن مردمان و دوری گزیدن از همنشینی با نابخردان و سفلگان . و پرداختن ب همنشینی با نیکان و بزرگواران، همانا بهترین مردم کسی ست که برای مردم مفید باشد و بهترین گفتار، کوتاه و گزیده ست و ستایش از آن خداوند یگانه.


 
سالشمار کوتاه زندگی حضرت مولانا
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

نام او محمد اما در خانه، با محبت و علاقه ای آمیخته با تکریم و اعتقاد او را جلال الدین میخواندند – جلال الدین محمد . ب لقب خداوندگار نیز خوانده اند « خطاب لفظ خداوندگار »گفته بهاءولد است.

در ششم ربیع الاول سنۀ 604 هجری در بلخ بدنیا آمد . پدرش محمد بن حسین بن خطیبی که ب بهاءالدین و بهاءولد معروف شده، خطیب بزرگ بلخ و مدرس پرآوازۀ شهر بود . او را سلطان العلما لقب داده اند. مادرش مؤمنه خاتون از خاندان فقیهان و سادات سرخس بود و در خانه بی بی علوی نام داشت.

در هفت سالگی که بر وفق عادت یا از تأثیر محیط خانه، نماز میخواند و میگریست . یکبار حالی بر وی دست داد که آنرا تجلی «‌الله» پنداشت . صدای غیبی در گوش او طنین انداخت و وی را از آن احوال منع کرد، و خاطرنشان ساخت که وی اهل مشاهده است، ب مجاهده حاجت ندارد و نباید در این گونه ریاضتها ب افراط گراید . لالای خردمند او، سید برهان الدین ترمذی که از سادات حسینی ترمذی ست و مراتب سلوک را تحت نظارت و ارشاد پدرش طی کرده بود، و خود نیز اهل مکاشفه و مشاهده بود، همواره جلال الدین محمد را ب این عالم متوجه میکرد . ب او « سید سردان » میگفتند و هیچ کس درباره اسراری که او فاش میکرد شکی ب خود راه نمیداد.

در سنۀ 617 هجری، بهاءولد ب قصد خروج از قلمرو خوارزمشاه و آهنگ حج از خراسان عزیمت عراق و حجاز نمود . بر سر راه، در نیشابور، خاطره ملاقات با شیخ فرید الدین عطار در اندیشۀ این نوباوۀ خاندان بهاءولد باقی ماند . عطار پیر نسخه ای از مثنوی اسرار نامه را ب این کودک الهی هدیه کرد . و بهاءولد نوید داد که بزودی این کودک آتش در سوختگان عالم خواهد زد.

در طی سالهای 618 تا 622 هجری، جلال الدین محمد، آموخته های خود را در آنچه فقه و تفسیر و قرآن و قصص انبیاء و شعر و ادب فارسی و عربی مربوط میشد توسعه داد.

در سنۀ 622 هجری، با گوهر خاتون دختر شرف الدین سمرقندی عروسی کرد، در شهر لارنده . در دنباله توقف در لارنده، خاتون دو پسر برای مولانای جوان ب دنیا آورد، ب نامهای بهاءالدین و علاءالدین محمد.

در سنۀ 626 هجری، علاءالدین کیقباد اول سلجوقی، سلطان العلمای بلخ را ب قونیه فراخواند – که در آن سالها تختگاه سلجوقیان روم بود و مثل بلخ و نیشابور و مرو و هرات یک کانون بزرگ دانش و فرهنگ عصر محسوب میشد . تختگاه سلجوقیان روم از بهاءولد و خانوده اش با شور و گرمی استقبال کرد . زبان اهل دیوان فارسی بود و علاما و صوفیه و شعرا و مورخان نیز ب آن زبان سخن میراندند و هم غالبا ب همان زبان می نوشتند . از همان اوایل ورود ب قونیه این مولانای بیست و دو ساله مثل پدر و گاه حتی بجای پدر، ب وعظ یا تدریس مینشست.

در سنۀ 628 هجری، پدر مولانا – بهاءولد – در قونیه درگذشت . با مرگ او، خداوندگار بلخ، هم مسئولیت ادارۀ خانوادۀ پدر و هم ارشاد و تربیت مریدان او را بر عهدۀ خویش یافت.

در سنۀ 629 هجری، لالای خداوندگار – سید برهان الدین ترمذی – ب قونیه رسید . وقتیکه بهاءولد از بلخ هجرت کرد بهاءالدین در بلخ نبود و سر خویش گرفته و در ترمذ منزوی و معتدل میزیست.

سالها بعد، سید برهان الدین مرگ سلطان العلما را ب خواب دید و خود سلطان العلما ب خواب او آمد و او را ب قونیه فرا خواند.

در سنۀ 630 هجری، مولانای جوان ب الزام سید برهان الدین ب قصد ادامه تحصیل ب شام عزیمت کرد . وقتی مولانا پس از چندی اقامت در حلب و شام و دمشق که مدت مجموع آن هفت سال بیشتر نبود ب قونیه باز آمد، جلال الدین محمد بلخی مولانای روم و مفتی بزرگ عصر تلقی میشد.

در سنۀ 638 هجری، لالای پیر و مربی سالخوردۀ مولانا – سید برهان الدین – که در این ایام 78 سال از عمرش میگذشت در قیصریه درگذشت.

مولانا جلال الدین که پس از مرگ سید تنها ماند، اوقات خود را در تربیت فرزندان،‌ تعهد امور خانواده، وعظ و تدریس و عبادت میگذاشت.

قریب 5 سال یعنی از 638 تا 642 هجری ب سنت پدر و اجداد کرام در مدرسه ب درس فقه و علوم دین می پرداخت و همه روزه طالبان علوم شریعت که عدۀ آنان ب 400 نفر میرسید در تدریس و محضر او حاضر میشدند و هم برسم فقها و زهدپیشگان آن زمان مجلس تذکیر منعقد میکرد.

در سنۀ 640 هجری زوجه مولانا – گوهر خاتون – درگذشت و مولانا چندی بعد خود را ب « تجدید فراش » ناچار یافت . کراخاتون قونوی که از شوهر سابق خود، فرزندی ب نام شمس الدین یحیی نیز داشت، ودختری ب نام کیمیا خاتون را هم در کنفر خود می پرورد، زوجه جدید مولانا بود . کراخاتون دو فرزند برای مولانا ب دنیا آورد، ب نامهای مظفرالدین امیر و ملکه خاتون.

شنبه 26جمادی الآخر سن 642 هجری ورود شمس تبریزی بود ب قونیه.

شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد از مردم تبریز بود و خاندان وی اهل تبریز بودند . شوریده ای از شوریدگان عالم و رندی از رندان عالمسوز بود که خشت زیر سر و بر تارک نُه اختر پای دارند.

از تبریز ب قونیه سفر کرده بود، از بسیاری شهرها گذشته بود و در بسیاری شهرها توقف کرده بود . و گویا بدین جهت یا نظر ب طیران او در عالم معنی « مسافران صاحبدل او را شمس پرنده گفتندی ».

 

بسیاری مشایخ و حکما و فقهای عصر را که دیده بود ب خلق و ب خود مشغول یافته بود . بارها در روی این مشایخ زبان ملامت گشوده بود. و فقط در قونیه در گفت و شنود با مولانا جلال الدین ب کسی که حال او را ب درستی درک کند، درد او را دریابد و با او تفاهم کند، ‌دست یافته بود :

  آبی بودم، بر خود می جوشیدم و می پیچیدم

  و بوی میگرفتم

  تا وجود مولانا بر من زد، روان شد.

  اکنون، میروم خوش و تازه و خرم.

 آفتاب دیدار این قلندر گمنام و « شیخ گیر »، قلب و روح مولانا را بگداخت و یکسره سودایی و شیداییش کرد، و این سجاده نشین باوقار و مفتی بزرگوار را سرگشته کوی و برزن کرد تا بدانجا که خود، حال خود را چنین وصف میکند :

پنجشنبه 21 شوال سنۀ 643 هجری، شمس تبریزی از گفتار و رفتار مردم متعصب قونیه و یارانی که او را ساحر می خواندند، رنجیده خاطر گشت و بی آنکه مولانا را از عزیمت خویش آگاه کند، سر خویش گرفت و برفت.

در این فاجعۀ ناگهانی مولانا بکلی قرار و آرام خود را از دست داد و دلزده و نومید و خاموش برجای ماند.

تأثر و اندوه و سکوت او نشان میداد که برای تسکین خاطر او می بایست بیدرنگ ب جستجوی عزیز گمشده اش پرداخت، اما هیچ نشانی از گمشده در دست نبود.

در محرم سنۀ 644 هجری، سرانجام نامه ای کوتاه از شمس رسید :

«‌ مولانا را معلوم باشد که این ضعیف ب دعای خیر مشغول است و ب هیچ آفریده اختلاط نمیکند » . مسافری که از دمشق آمده بود این نامۀ مختصر را آورده بود . مولانا، سلطان ولد را ب عذرخواهی از گناه و گستاخی مریدانش نزد شمس الدین فرستاد و ب لابه و عجز درخواست کرد که از جرم و ناسپاسی یاران تنگ حوصلۀ تنگ مغز درگذرد و بار دیگر ابروار، باران رحمت و کرم بر سر بوستان و شورستان ببارد.

دریای مهر شمس جوشیدن گرفت و خواهش مولانا را بپذیرفت و عازم قونیه گردید.

در سنۀ 645 هجری، چون دوباره مردم قونیه و مریدان در خشم آمدند و بدگویی شمس آغاز کردند و مولانا را دیوانه و شمس را جادو خواندند،‌ شمس دل از قونیه برکند و عزم کرد که دیگر بدان شهر پر هیاهو بازنیاید و چنان رود که خبرش ب دور و نزدیک نرسد.

فراق شمس این بار، مولانا را ب سرحد جنون کشانید . استغراق در شعر، در رقص و در سماع هم با آن شدت که این بار پیش گرفت جلوه هایی از این انقلاب درونی او بود . در تمام قونیه قوالی نماند که وی او را ب سماع خویش نخواند،‌ دعوتی نماند که وی آنرا تبدیل ب مجلس سماع نکرد . بالاخره در این شور و هیجان دائم قوال و مطرب از دست او ب جان آمدند.

در فاصله سالهای 645 تا 647 هجری، مولانا در طلب یار سفر کرده و ب تألیف خاطر پراکنده عزیمت دمشق فرمود.

مولانا در پایان جستجوهای بسیار که شمس را هیچ جا ندید، بالاخره او را بدان گونه که در خود یافت، پذیرفت . آفتابی که او آن را در تمام افقهای عالم ناپدید می پنداشت – در خودش دید همچو ماه پدید.

از 647 هجری تا هنگام ارتحال ( 672 هجری ) مولانا ب نثر معارف الهی مشغول بود ولی نظر ب استغراقی که در کمال مطلق و جلوات الهی داشت ب مراسم دستگیری و ارشاد طالبان چنانکه سنت مشایخ و معمول پیرانست عمل نمیکرد و پیوسته یکی از یاران گزین را بدین کار می گماشت.

از سنۀ 647 تا 657 هجری شیخ صلاح الدین زرکوب قونوی خلافت او را داشت .

صلاح الدین فریدون از مردم قونیه و ابتدا مرید برهان الدین محقق بود و پیوستگی او ب مولانا در بندگی و ارادت برهان آغاز گردید . شیخ صلاح الدین مردی عامی، امی، ساده دل و پاکجان بود که « معرفت الهی و علوم یقینی از راه نیاز ، نه مجاز او را حاصل شده بود ». روزگار در قونیه ب شغل زرکوبی میگذرانید . وقتی مولانا او را با آنکه از هر گونه « قالی » بی بهره بود، ب « خلافت » خویش برگزید، ناظر ب این معنی بود که طریقۀ ‌او طریقۀ‌ عرفان اهل دفتر نیست و برای ارشاد و تربیت یاران، یک دل اسپید همچون برف از قلبی که آلوده ب سواد و حرف صوفیان دفتری و اصحاب عرفان نظری ست، بیشتر شایستۀ اعتماد نشان میدهد.

صلاح الدین از نظر فطرت و طبیعت نیز آرامش و سکونی هرچه تمامتر داشت و برای مولانا که در این سالهای اوج شور و سماع، « یک سایه، یک نسیم، یک نفحه و یک هیچ » او را از خود می ربود، عشق صلاح الدین قدم نهادنی اتفاقی در یک راه میانه بود  که نیل ب تعادل روح را برای او ممکن میساخت . چنانکه در این ایام، مجالس روزانۀ شخصی تشکیل میشد، سخنان مولانا ضبط و تحریر میشد و مجموعه آنچه را که بعدها « کتاب فیه مافیه » خوانده شد، بوجود آورد.

ناگهان صلاح الدین رنجور شد و بیماریش سخت ب درازا کشید چناکه ب مرگ تن در داد (657 هجری).

از سنۀ 658 هجری، مولانا ب التماس حسام الدین چلبی و برای ارضای خاطر یاران ب نظم مثنوی معنوی - بزرگترین حماسۀ روحانی بشر – پرداخت.

حسام الدین حسین بن محمد بن حسن، اصلا از اهل ارومیه است، خاندان او ب قونیه مهاجرت کرده بود . علاوه بر چلبی ب (ابن اخی ترک) نیز معروف بوده  که علت این شهرت آنست که پدران وی از سران طریقه فتوت و جوانمردان بوده اند . حسام الدین از اکابر عرفا و اعاظم صوفیه و مرید صدیق مولانا بود . گرایش ب تصوف هم در خانوادۀ وی ظاهرا سابقۀ طولانی داشت و ب یک تن از اجداد کُرد او که منسوب ب مشایخ صوفیه بود و اسناد کرامات نیز میشد.

علاقۀ مولانا در حق او تا حدی بود که هیچ مجلس و مجمعی بدون حضور او ب وجد نمی آمد . عمر مولانا که در این ایام از مرز 50 گذشته بود، دوران استقرار او در آرامش روحانی بود . دیگر مولانا ب کنه و ماهیت هرچیزی مینگریست و درون هرچیزی را میدید . قرعۀ این مهم ب نام حسام الدین چلبی زده بودند که کمالات این عارف کمال یافته و این خورشید ب اوج رسیده را از ورای ابرهای روحانی محض بدر آورد و با پرتو آن، جهان را منور کند . فرصتی می جست تا شبی مولانا را در خلوت دید و از بسیاری غزلیات سخن راند و درخواست نمود تا کتابی در شیوۀ الهی نامه سنایی و مثنویات عطار ب نظم آورد تا مونس جان عاشقان دردمند گردد . مولانا فی الحال از سر دستار خود کاغذی که مشتمل بود  بر هجده بیت از اول مثنوی، بیرون آورد و بدست حسام الدین چلبی داد.

حسام الدین که داعیۀ جذب و طلب مصرانۀ او، مولانا را در این اقدام ترقیب میکرد، ب اتفاق یاران گزیدۀ خویش که مثل او از خط و سواد بهره داشتند ب ضبط و تحریر آنچه مولانا ب بدیهۀ خاطر املا می نمود می کوشید.

این مجالس ب پایمردی حسام الدین برپا شد (658 هجری) وبا فترتی دو ساله چهارده سال طول کشید . این مجالس تا پایان حیات مولانا دوام داشت و مقارن آغاز دفتر دوم منجر بدان شد که حسام الدین ب خلافت و شیخی مولانا تبیین شود (662 هجری).

استغراق حسام الدین در لطایف مثنوی و اعجاب و اعتقادی که ب این الهام روحانی بی سابقۀ‌ مولانا داشت ب حدی بود که مدارج پیشرفت آن در طی سالها، گه گاه خواب چنان میدید که رسول خدا نیز با شوق و خرسندی مثنوی مولانا میخواند و بدان مینازد.

در غروب یکشنبه 5 جمادی الآخر 672 هجری، مولانا جلال الدین در سن 68 سالگی بدرود زندگی گفت.

آخرین بیماری قبل از آنکه آخرین دفتر مثنوی را ب پایان آرد ب سراغش آمد – بیماری مرگ . در جواب یاران که از اندیشۀ رحلت او دلنگرانی خود را در نگاههای دردمند خویش نشان میدادند گفت :

 

«یاران ما از این جانب میکشند و مولانا شمس الدین ب آن سویم میخواند».

 

پس از درگذشت مولانا شهر قونیه ب حالت تعطیل درآمد . تمام مردم از مسلمان و مسیحی و یهودی و رومی و ترک تا چهل روز ب عزاداری پرداختند.

زندگی 68 سالۀ‌ او سراسر یک شعر بود – شگفت آورترین، پرشورترین، و دلاویزترین شعرها.

مولانا در مقبرۀ خانوادگی – قبۀ خضرا – خفته است و جمع بسیاری از افراد خاندانش از جمله پدرش در آنجا مدفون هستند.