نام او محمد اما در خانه، با محبت و علاقه ای آمیخته با تکریم و اعتقاد او را جلال الدین میخواندند – جلال الدین محمد . ب لقب خداوندگار نیز خوانده اند « خطاب لفظ خداوندگار »گفته بهاءولد است.
در ششم ربیع الاول سنۀ 604 هجری در بلخ بدنیا آمد . پدرش محمد بن حسین بن خطیبی که ب بهاءالدین و بهاءولد معروف شده، خطیب بزرگ بلخ و مدرس پرآوازۀ شهر بود . او را سلطان العلما لقب داده اند. مادرش مؤمنه خاتون از خاندان فقیهان و سادات سرخس بود و در خانه بی بی علوی نام داشت.
در هفت سالگی که بر وفق عادت یا از تأثیر محیط خانه، نماز میخواند و میگریست . یکبار حالی بر وی دست داد که آنرا تجلی «الله» پنداشت . صدای غیبی در گوش او طنین انداخت و وی را از آن احوال منع کرد، و خاطرنشان ساخت که وی اهل مشاهده است، ب مجاهده حاجت ندارد و نباید در این گونه ریاضتها ب افراط گراید . لالای خردمند او، سید برهان الدین ترمذی که از سادات حسینی ترمذی ست و مراتب سلوک را تحت نظارت و ارشاد پدرش طی کرده بود، و خود نیز اهل مکاشفه و مشاهده بود، همواره جلال الدین محمد را ب این عالم متوجه میکرد . ب او « سید سردان » میگفتند و هیچ کس درباره اسراری که او فاش میکرد شکی ب خود راه نمیداد.
در سنۀ 617 هجری، بهاءولد ب قصد خروج از قلمرو خوارزمشاه و آهنگ حج از خراسان عزیمت عراق و حجاز نمود . بر سر راه، در نیشابور، خاطره ملاقات با شیخ فرید الدین عطار در اندیشۀ این نوباوۀ خاندان بهاءولد باقی ماند . عطار پیر نسخه ای از مثنوی اسرار نامه را ب این کودک الهی هدیه کرد . و بهاءولد نوید داد که بزودی این کودک آتش در سوختگان عالم خواهد زد.
در طی سالهای 618 تا 622 هجری، جلال الدین محمد، آموخته های خود را در آنچه فقه و تفسیر و قرآن و قصص انبیاء و شعر و ادب فارسی و عربی مربوط میشد توسعه داد.
در سنۀ 622 هجری، با گوهر خاتون دختر شرف الدین سمرقندی عروسی کرد، در شهر لارنده . در دنباله توقف در لارنده، خاتون دو پسر برای مولانای جوان ب دنیا آورد، ب نامهای بهاءالدین و علاءالدین محمد.
در سنۀ 626 هجری، علاءالدین کیقباد اول سلجوقی، سلطان العلمای بلخ را ب قونیه فراخواند – که در آن سالها تختگاه سلجوقیان روم بود و مثل بلخ و نیشابور و مرو و هرات یک کانون بزرگ دانش و فرهنگ عصر محسوب میشد . تختگاه سلجوقیان روم از بهاءولد و خانوده اش با شور و گرمی استقبال کرد . زبان اهل دیوان فارسی بود و علاما و صوفیه و شعرا و مورخان نیز ب آن زبان سخن میراندند و هم غالبا ب همان زبان می نوشتند . از همان اوایل ورود ب قونیه این مولانای بیست و دو ساله مثل پدر و گاه حتی بجای پدر، ب وعظ یا تدریس مینشست.
در سنۀ 628 هجری، پدر مولانا – بهاءولد – در قونیه درگذشت . با مرگ او، خداوندگار بلخ، هم مسئولیت ادارۀ خانوادۀ پدر و هم ارشاد و تربیت مریدان او را بر عهدۀ خویش یافت.
در سنۀ 629 هجری، لالای خداوندگار – سید برهان الدین ترمذی – ب قونیه رسید . وقتیکه بهاءولد از بلخ هجرت کرد بهاءالدین در بلخ نبود و سر خویش گرفته و در ترمذ منزوی و معتدل میزیست.
سالها بعد، سید برهان الدین مرگ سلطان العلما را ب خواب دید و خود سلطان العلما ب خواب او آمد و او را ب قونیه فرا خواند.
در سنۀ 630 هجری، مولانای جوان ب الزام سید برهان الدین ب قصد ادامه تحصیل ب شام عزیمت کرد . وقتی مولانا پس از چندی اقامت در حلب و شام و دمشق که مدت مجموع آن هفت سال بیشتر نبود ب قونیه باز آمد، جلال الدین محمد بلخی مولانای روم و مفتی بزرگ عصر تلقی میشد.
در سنۀ 638 هجری، لالای پیر و مربی سالخوردۀ مولانا – سید برهان الدین – که در این ایام 78 سال از عمرش میگذشت در قیصریه درگذشت.
مولانا جلال الدین که پس از مرگ سید تنها ماند، اوقات خود را در تربیت فرزندان، تعهد امور خانواده، وعظ و تدریس و عبادت میگذاشت.
قریب 5 سال یعنی از 638 تا 642 هجری ب سنت پدر و اجداد کرام در مدرسه ب درس فقه و علوم دین می پرداخت و همه روزه طالبان علوم شریعت که عدۀ آنان ب 400 نفر میرسید در تدریس و محضر او حاضر میشدند و هم برسم فقها و زهدپیشگان آن زمان مجلس تذکیر منعقد میکرد.
در سنۀ 640 هجری زوجه مولانا – گوهر خاتون – درگذشت و مولانا چندی بعد خود را ب « تجدید فراش » ناچار یافت . کراخاتون قونوی که از شوهر سابق خود، فرزندی ب نام شمس الدین یحیی نیز داشت، ودختری ب نام کیمیا خاتون را هم در کنفر خود می پرورد، زوجه جدید مولانا بود . کراخاتون دو فرزند برای مولانا ب دنیا آورد، ب نامهای مظفرالدین امیر و ملکه خاتون.
شنبه 26جمادی الآخر سن 642 هجری ورود شمس تبریزی بود ب قونیه.
شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد از مردم تبریز بود و خاندان وی اهل تبریز بودند . شوریده ای از شوریدگان عالم و رندی از رندان عالمسوز بود که خشت زیر سر و بر تارک نُه اختر پای دارند.
از تبریز ب قونیه سفر کرده بود، از بسیاری شهرها گذشته بود و در بسیاری شهرها توقف کرده بود . و گویا بدین جهت یا نظر ب طیران او در عالم معنی « مسافران صاحبدل او را شمس پرنده گفتندی ».
بسیاری مشایخ و حکما و فقهای عصر را که دیده بود ب خلق و ب خود مشغول یافته بود . بارها در روی این مشایخ زبان ملامت گشوده بود. و فقط در قونیه در گفت و شنود با مولانا جلال الدین ب کسی که حال او را ب درستی درک کند، درد او را دریابد و با او تفاهم کند، دست یافته بود :
آبی بودم، بر خود می جوشیدم و می پیچیدم
و بوی میگرفتم
تا وجود مولانا بر من زد، روان شد.
اکنون، میروم خوش و تازه و خرم.
آفتاب دیدار این قلندر گمنام و « شیخ گیر »، قلب و روح مولانا را بگداخت و یکسره سودایی و شیداییش کرد، و این سجاده نشین باوقار و مفتی بزرگوار را سرگشته کوی و برزن کرد تا بدانجا که خود، حال خود را چنین وصف میکند :

پنجشنبه 21 شوال سنۀ 643 هجری، شمس تبریزی از گفتار و رفتار مردم متعصب قونیه و یارانی که او را ساحر می خواندند، رنجیده خاطر گشت و بی آنکه مولانا را از عزیمت خویش آگاه کند، سر خویش گرفت و برفت.
در این فاجعۀ ناگهانی مولانا بکلی قرار و آرام خود را از دست داد و دلزده و نومید و خاموش برجای ماند.
تأثر و اندوه و سکوت او نشان میداد که برای تسکین خاطر او می بایست بیدرنگ ب جستجوی عزیز گمشده اش پرداخت، اما هیچ نشانی از گمشده در دست نبود.
در محرم سنۀ 644 هجری، سرانجام نامه ای کوتاه از شمس رسید :
« مولانا را معلوم باشد که این ضعیف ب دعای خیر مشغول است و ب هیچ آفریده اختلاط نمیکند » . مسافری که از دمشق آمده بود این نامۀ مختصر را آورده بود . مولانا، سلطان ولد را ب عذرخواهی از گناه و گستاخی مریدانش نزد شمس الدین فرستاد و ب لابه و عجز درخواست کرد که از جرم و ناسپاسی یاران تنگ حوصلۀ تنگ مغز درگذرد و بار دیگر ابروار، باران رحمت و کرم بر سر بوستان و شورستان ببارد.
دریای مهر شمس جوشیدن گرفت و خواهش مولانا را بپذیرفت و عازم قونیه گردید.

در سنۀ 645 هجری، چون دوباره مردم قونیه و مریدان در خشم آمدند و بدگویی شمس آغاز کردند و مولانا را دیوانه و شمس را جادو خواندند، شمس دل از قونیه برکند و عزم کرد که دیگر بدان شهر پر هیاهو بازنیاید و چنان رود که خبرش ب دور و نزدیک نرسد.
فراق شمس این بار، مولانا را ب سرحد جنون کشانید . استغراق در شعر، در رقص و در سماع هم با آن شدت که این بار پیش گرفت جلوه هایی از این انقلاب درونی او بود . در تمام قونیه قوالی نماند که وی او را ب سماع خویش نخواند، دعوتی نماند که وی آنرا تبدیل ب مجلس سماع نکرد . بالاخره در این شور و هیجان دائم قوال و مطرب از دست او ب جان آمدند.
در فاصله سالهای 645 تا 647 هجری، مولانا در طلب یار سفر کرده و ب تألیف خاطر پراکنده عزیمت دمشق فرمود.
مولانا در پایان جستجوهای بسیار که شمس را هیچ جا ندید، بالاخره او را بدان گونه که در خود یافت، پذیرفت . آفتابی که او آن را در تمام افقهای عالم ناپدید می پنداشت – در خودش دید همچو ماه پدید.
از 647 هجری تا هنگام ارتحال ( 672 هجری ) مولانا ب نثر معارف الهی مشغول بود ولی نظر ب استغراقی که در کمال مطلق و جلوات الهی داشت ب مراسم دستگیری و ارشاد طالبان چنانکه سنت مشایخ و معمول پیرانست عمل نمیکرد و پیوسته یکی از یاران گزین را بدین کار می گماشت.
از سنۀ 647 تا 657 هجری شیخ صلاح الدین زرکوب قونوی خلافت او را داشت .
صلاح الدین فریدون از مردم قونیه و ابتدا مرید برهان الدین محقق بود و پیوستگی او ب مولانا در بندگی و ارادت برهان آغاز گردید . شیخ صلاح الدین مردی عامی، امی، ساده دل و پاکجان بود که « معرفت الهی و علوم یقینی از راه نیاز ، نه مجاز او را حاصل شده بود ». روزگار در قونیه ب شغل زرکوبی میگذرانید . وقتی مولانا او را با آنکه از هر گونه « قالی » بی بهره بود، ب « خلافت » خویش برگزید، ناظر ب این معنی بود که طریقۀ او طریقۀ عرفان اهل دفتر نیست و برای ارشاد و تربیت یاران، یک دل اسپید همچون برف از قلبی که آلوده ب سواد و حرف صوفیان دفتری و اصحاب عرفان نظری ست، بیشتر شایستۀ اعتماد نشان میدهد.
صلاح الدین از نظر فطرت و طبیعت نیز آرامش و سکونی هرچه تمامتر داشت و برای مولانا که در این سالهای اوج شور و سماع، « یک سایه، یک نسیم، یک نفحه و یک هیچ » او را از خود می ربود، عشق صلاح الدین قدم نهادنی اتفاقی در یک راه میانه بود که نیل ب تعادل روح را برای او ممکن میساخت . چنانکه در این ایام، مجالس روزانۀ شخصی تشکیل میشد، سخنان مولانا ضبط و تحریر میشد و مجموعه آنچه را که بعدها « کتاب فیه مافیه » خوانده شد، بوجود آورد.
ناگهان صلاح الدین رنجور شد و بیماریش سخت ب درازا کشید چناکه ب مرگ تن در داد (657 هجری).
از سنۀ 658 هجری، مولانا ب التماس حسام الدین چلبی و برای ارضای خاطر یاران ب نظم مثنوی معنوی - بزرگترین حماسۀ روحانی بشر – پرداخت.
حسام الدین حسین بن محمد بن حسن، اصلا از اهل ارومیه است، خاندان او ب قونیه مهاجرت کرده بود . علاوه بر چلبی ب (ابن اخی ترک) نیز معروف بوده که علت این شهرت آنست که پدران وی از سران طریقه فتوت و جوانمردان بوده اند . حسام الدین از اکابر عرفا و اعاظم صوفیه و مرید صدیق مولانا بود . گرایش ب تصوف هم در خانوادۀ وی ظاهرا سابقۀ طولانی داشت و ب یک تن از اجداد کُرد او که منسوب ب مشایخ صوفیه بود و اسناد کرامات نیز میشد.
علاقۀ مولانا در حق او تا حدی بود که هیچ مجلس و مجمعی بدون حضور او ب وجد نمی آمد . عمر مولانا که در این ایام از مرز 50 گذشته بود، دوران استقرار او در آرامش روحانی بود . دیگر مولانا ب کنه و ماهیت هرچیزی مینگریست و درون هرچیزی را میدید . قرعۀ این مهم ب نام حسام الدین چلبی زده بودند که کمالات این عارف کمال یافته و این خورشید ب اوج رسیده را از ورای ابرهای روحانی محض بدر آورد و با پرتو آن، جهان را منور کند . فرصتی می جست تا شبی مولانا را در خلوت دید و از بسیاری غزلیات سخن راند و درخواست نمود تا کتابی در شیوۀ الهی نامه سنایی و مثنویات عطار ب نظم آورد تا مونس جان عاشقان دردمند گردد . مولانا فی الحال از سر دستار خود کاغذی که مشتمل بود بر هجده بیت از اول مثنوی، بیرون آورد و بدست حسام الدین چلبی داد.
حسام الدین که داعیۀ جذب و طلب مصرانۀ او، مولانا را در این اقدام ترقیب میکرد، ب اتفاق یاران گزیدۀ خویش که مثل او از خط و سواد بهره داشتند ب ضبط و تحریر آنچه مولانا ب بدیهۀ خاطر املا می نمود می کوشید.
این مجالس ب پایمردی حسام الدین برپا شد (658 هجری) وبا فترتی دو ساله چهارده سال طول کشید . این مجالس تا پایان حیات مولانا دوام داشت و مقارن آغاز دفتر دوم منجر بدان شد که حسام الدین ب خلافت و شیخی مولانا تبیین شود (662 هجری).
استغراق حسام الدین در لطایف مثنوی و اعجاب و اعتقادی که ب این الهام روحانی بی سابقۀ مولانا داشت ب حدی بود که مدارج پیشرفت آن در طی سالها، گه گاه خواب چنان میدید که رسول خدا نیز با شوق و خرسندی مثنوی مولانا میخواند و بدان مینازد.
در غروب یکشنبه 5 جمادی الآخر 672 هجری، مولانا جلال الدین در سن 68 سالگی بدرود زندگی گفت.
آخرین بیماری قبل از آنکه آخرین دفتر مثنوی را ب پایان آرد ب سراغش آمد – بیماری مرگ . در جواب یاران که از اندیشۀ رحلت او دلنگرانی خود را در نگاههای دردمند خویش نشان میدادند گفت :
«یاران ما از این جانب میکشند و مولانا شمس الدین ب آن سویم میخواند».

پس از درگذشت مولانا شهر قونیه ب حالت تعطیل درآمد . تمام مردم از مسلمان و مسیحی و یهودی و رومی و ترک تا چهل روز ب عزاداری پرداختند.
زندگی 68 سالۀ او سراسر یک شعر بود – شگفت آورترین، پرشورترین، و دلاویزترین شعرها.
مولانا در مقبرۀ خانوادگی – قبۀ خضرا – خفته است و جمع بسیاری از افراد خاندانش از جمله پدرش در آنجا مدفون هستند.
