یه تیکه کاغذ

همیشه موقع کتاب خواندن مطالبی را که نظرم را جلب میکردند را روی کاغذی یا در دفتری، جایی .. یادداشت میکردم، چون نمی توانستم از کنارشان ساده بگذرم، که دست آخر یا گم میشدند و یا آنقدر دست و پاگیر که همه را دور میریختم . شاید گردآوری این مطالب درین بلاگ، هم بهتر باشد، و هم منصفانه تر.
 
اتمام یک کتاب
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

اتمام مطالعۀ کتاب پردۀ پندار ب قلم علی دشتی، سه شنبه شب، بیست و یکم تیرماه هزار و سیصد و نود . ساعت 22:40.


 
 
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

احمد خُضرویه از بزرگان مشایخ خراسان در بادیه میرفت . خار مغیلانی در پایش نشست، آن را درنیاورد تا ب مکه رسید . در مراجعت، مردم ب رنج پای او پی بردند و خار را از پایش درآوردند . وقتی ب خدمت بایزید رسید بایزید گفت :« آن اشکیل که بر پایت نهادند چه کردی؟» گفت :« اختیار خویش ب اختیار او گذاشتم». با یزد گفت :« ای مشرک، اختیار من میگویی، یعنی تو را وجودی و اختیاری هست، این شرک نبود؟»


 
 
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

شیخ بوسعید را گفتند : فلان بر آب رود . گفت : این سهل باشد که چغزی و بط بر آب روند . گفتند : فلان در هوا رود . گفت : این نیک ممکن باشد که مگس و زغن نیز در هوا پرند . گفتند : فلان ب دمی از مشرق ب مغرب شود . گفت : این سخت آسان باشد که شیطان نیز ب دمی از مغرب ب مشرق شود.

مرد آنست که بخورد و بخسبد و ب بازار رود و ستد و داد کند و با مردم درآمیزد و زن خواهد و با اینهمه دمی از یاد خدا غافل نماند.


 
 
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

بایزید می­گفت : «سی سال خدای را یاد کردم، چون خاموش شدم دیدم حجاب من ذکر من بود».


 
 
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

بایزید می­گفت :«سی سال خدای را می­طلبیدم، چون نیک بنگریستم او طالب بود و من مطلوب».


 
 
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

بایزید می­گفت :«از جویهای جهان آواز می­شنوی، چون ب دریا رسد ساکن گردد . دریا از آمد و شد او نه زیادت یابد و نه نقصان».


 
 
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

بایزید می­گفت :«چون مرید نعره زند حوضی بود و چون خاموش بود دریایی پر دُر . ذکر کثیر نه ب عدد است، بلکه ب حضور بی غفلت».


 
 
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

ابوسعید خراز گوید :«مدتی او را می جستم، خود را می یافتم . اکنون خود را می جویم، او را می یابم ... بنده چون ب حق پیوندد، خود را فراموش کند تا ب حدی که اگر پرسند تو از کجایی و ب کجا میروی، جواب گوید :«الله ام و در الله میروم».