یه تیکه کاغذ

همیشه موقع کتاب خواندن مطالبی را که نظرم را جلب میکردند را روی کاغذی یا در دفتری، جایی .. یادداشت میکردم، چون نمی توانستم از کنارشان ساده بگذرم، که دست آخر یا گم میشدند و یا آنقدر دست و پاگیر که همه را دور میریختم . شاید گردآوری این مطالب درین بلاگ، هم بهتر باشد، و هم منصفانه تر.
 
 
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

بسیار طول میکشد تا الگویی را که بعنوان «‌هنرمند چیره دست»، در موزۀ برداشتهای عام خود داریم، در چهرۀ یک نویسندۀ تازه بشناسیم . درست ب همین دلیل که این چهره تازه ست، آنرا کاملا شبیه آنچه چیره دستی ست نمی یابیم . درباره اش بیشتر تعبیرهایی چون تازگی، جذابیت، ظرافت و قدرت بکار میبریم؛ و سرانجام روزی درمییابیم که این همه، همان چیره دستی ست.


 
 
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

این امر که کسی زندگی ناشناسی دارد که با دل بستن ب او، ب آن راه توانیم یافت، برای عشق از همۀ شرطهایی که دارد تا پدید آید مهمتر است، که اگر این باشد، از بقیه ب آسانی خواهد گذشت.


 
 
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

ضربۀ کوتاهی ب شیشه انگار که چیزی ب آن خورده باشد، و سپس صدای ریزشی سبک و گسترده چون انبوهی از شن که از پنجرۀ بالا پایین ریخته باشند، و آنگاه بارش گسترش می یافت، منظم میشد، آهنگی بخود میگرفت، سیّال و با صدا، آهنگین و بیشمار، همه جاگیر میشد :

باران بود.


 
 
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

اغلب اندیشۀ ‌آدمهای پا ب مرگ ب جنبۀ عملی، دردآور، گنگ و اندرونی مرگ کشیده میشود . بسوی آنطرف دیگر مرگ که دقیقاً همانی ست که مرگ ب آنان نشان میدهد، که وامیداردشان آنرا ب شدّت حس کنند و بسیار شبیه بار سنگینی ست که لهشان میکند، شبیه تنگی نفس یا عطش، تا آنچه فکر مرگ می نامیم.


 
 
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

بعدها که در زندگی ام فرصت یافتم که مثلاً در صومعه ها نمودهای براستی قدیسانۀ نیکوکارانه را ببینم، این نمودها معمولا حالت چالاک، مطمئن، بی تفاوت و تندی را داشت که یک جراح شتابزده دارد، ظاهر چهره ای که در آن هیچ ترحم، هیچ دلسوزی در برابر رنج آدمی، هیچ پروایی از رویارویی با آن دیده نمیشود و همان چهرۀ نامهربان، چهرۀ دوست نداشتنی، نیکوکاری واقعی ست.


 
 
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

من کتابی ب دست روی تختم دراز میکشیدم، در اتاقم که لرزان لرزان از خنکای شفاف و شکننده اش در برابر آفتاب بعدازظهری آن سوی آفتابگیرهای تقریبا بسته اش نگهداری میکرد که، با اینهمه، بازتابی از روشنایی توانسته بود بالهای زردش را از لای آنها بگذراند، و در گوشه ای میان چوب و شیشه بی حرکت مانده بود، مانند پروانه ای که در آنجا نشسته باشد.


 
 
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و آیا فکرم هم پناهگاه دیگری نبود که در کنج آن خود را پنهان حس میکردم، حتی برای اینکه آنچه را که در بیرون میگذشت تماشا کنم؟

هنگامیکه چیزی خارجی را نگاه میکردم، این آگاهی که آنرا میدیدم میان من و آن فاصله می انداخت، مرز معنوی نازکی دورش میکشید که نمی گذاشت هیچگاه جنسش را از نزدیک لمس کنم؛ پیش از آنکه بتوانم ب تماسی با آن برسم ب گونه ای محو و ناپدید میشد؛ همچنان که اگر جسمی گدازان را ب چیز نمناکی نزدیک کنیم، هیچگاه با رطوبت آن تماس نمی یابد، زیرا همیشه پیشاپیش آن، فاصله ای از بخار هست . در پردۀ رنگارنگ برساخته از حالتهای گوناگونی که، همزمان با کتاب خواندنم، شعورم می گسترانید و از ژرف ترین کششهای درونی تا بیرونی ترین تصویری را که در ته باغچه در برابر داشتم دربر میگرفت، آنچه از همه ب من نزدیکتر و خودمانی تر بود، آن دستگیرۀ همیشه در حرکتی که بقیۀ چیزها را هدایت میکرد، باورم ب غنای فلسفی و زیبایی کتابی که می خواندم، و میلم ب دستیابی بر آنها بود – بی اعتنا ب آن که چه کتابی باشد زیرا، حتی اگر آنرا در کومبره، جلو خواربار فروشی بورانژ دیده و خریده بودم که دورتر از آن بود که فرانسواز برای خریدهای خانه ب جای خواربار فروشی کامو ب آنجا برود، اما از نظر کتاب و نوشت افزار جنسش جورتر بود، و آن کتاب هم در میان انبوه رنگارنگ بروشورها و کتابهای جزوه جزوه با رشته نخهای روی دو لتۀ درش گذاشته شده بود که از درهای یک کلیسای بزرگ هم اسرارآمیزتر و از اندیشه انباشته تر بودند؛ برای این بود که پیشتر وصفش را ب عنوان یک اثر خوب از آموزگار یا دوستی شنیده بودم که در آنزمان ب نظرم میرسید که ب رمز و زیبایی حقیقتی نیمه یافته، نیمه مفهوم، که رسیدن ب آن، هدف گنگ اما همیشگی اندیشه های من بود، دست یافته بودند.

پس از این باور اصلی، که در حال خواندن، پیگیرانه حرکتهایی را از درون ب بیرون در جهت کشف حقیقت برمی انگیخت، هیجانهایی می آمدند که ماجرایی که در آن شرکت میکردم پدید می آورد، زیرا بعد ازظهرها بیشتر از آنچه اغلب در سرتاسر یک زندگی دیده میشود از رویدادهای هیجان زا آکنده بود : رویدادهایی که در کتابهایی که می خواندم پیش می آمد . درست است که آدمهای آنها، آنگونه که فرانسواز میگفت، «واقعی» نبودند، اما همۀ احساسهایی که خوشی یا بدبختی یک آدم واقعی در ما برمی انگیزد فقط بواسطۀ تصویری از آن خوشی یا بدبختی ست؛ نبوغ نخستین رمان نویس در درک این نکته بوده است که چون در دستگاه عواطف ما تصویر، تنها عنصر اساسی ست، می توان خیلی ساده و آسان شخصیتهای واقعی را حذف کرد و با این ساده سازی ب کمالی بسیار مهم رسید . یک موجود واقعی را، هراندازه هم که دوستی مان با او ژرف باشد، بیشتر بوسیلۀ احساسهایمان درک میکنم؛ یعنی که برایمان حالتی مات دارد، وزنۀ بیجانی ست که حساسیت ما نمی تواند آنرا بلند کند . اگر اتفاق بدی برایش پیش بیاید، تنها در بخش کوچکی از برداشت کلی که از او داریم ممکن است دستخوش اندوه شویم؛ از این هم بیشتر، خود او هم تنها در بخشی از برداشتی کلی که از خودش دارد می تواند احساس غصه کند . ابتکار رمان نویس این بوده است که ب جای چنین بخشهایی که روان ما نمی تواند آنجا نفوذ کند، ب اندازۀ مساوی بخشهای غیرعادی بنشاند، یعنی آنچه روان ما می تواند دریابد . در این صورت، دیگر چه اشکالی دارد که کارها و احساسهای این آدم نوع تازه در نظر ما واقعی جلوه کند چون ما آنان را از خودمان کرده ایم، چون در درون ماست که پدید می آیند، و در حالیکه بیتابانه کتاب را ورق میزنیم، آهنگ نفس زدن ما و چگونگی نگاه کردنمان را تعیین میکنند، و همینکه رمان نویس ما را در این حالت قرار میدهد که مانند همۀ حالتهای صرفاً درونی، هر احساسی را ده برابر میکند، و کتابش همانند یک رؤیا اما رؤیایی روشن تر از آنهایی که  در خواب میبینیم ما را برمی انگیزد و یادش دیرتر می پاید، در طول یک ساعت طوفانی از همۀ خوشی ها و بلاهای شدنی در درون ما برپا میشود که در زندگی عادی سالهای سال طول خواهد کشید تا برخی شان را ببینیم، و شدیدترین آنها را هیچگاه نخواهیم شناخت، زیرا کندی پدید آمدنشان ما را از درک آنها بازمیدارد (بدین گونه در زندگی، دل ما با زمان دگرگون میشود و این بدترین درد است؛ اما این را تنها در کتاب، در تخیل میبینیم : در واقعیت، تغییر آن مانند گونه گون شدن برخی پدیده های طبیعی چنان کند است که گرچه حالتهای پیاپی دگرگونی آن را میبینیم، از دریافت خود حس تغییر معافیم).

پس از آن نوبت ب چشم انداری میرسید که ماجرا در آن رخ میداد، و در نظرم نیمه آشکار می نمود و ب اندازۀ زندگی شخصیت های کتاب در تن من درونی نبود، و بر اندیشۀ من بسیار بیشتر از چشم اندازی نفوذ داشت که اگر نگاهم را از کتاب برمی گرفتم میدیدم . چنین بود که در طول دو تابستان، در گرمای باغچۀ کومبره، بخاطر کتابهایی که آنزمان می خواندم، حسرت سرزمینی کوهستانی و پر از رودخانه ها را ب دل داشتم که در آن میشد بسیار کارخانه های چوب بری دید و آنجا، در ته آب زلال، تکه های چوب، زیر دسته های ترتیزی می پوسید : نه چندان دورتر، خوشه هایی از گل بنفش و سرخگون از دیوارهای کوتاه بالا میرفتند و از آنجا که رؤیای زنی که دوستم داشته باشد همیشه در ذهنم حاضر بود، در آن دو تابستان این رؤیایم با خنکای رود و جویبار می آمیخت؛ و هر زنی که ب ذهن می آوردم خوشه هایی از گل بنفش و سرخگون از هر دو سویش چون رنگهایی مکمل ب چشم می آمد . این تنها از آن رو نبود که تصویری که در رؤیا میبینیم همیشه با رنگهای غریبه ای که از اتفاق در رؤیای ما در کنار آنند عجین می ماند و از آنها زیبایی و جلوه میگیرد؛ زیرا ویژگی چشم اندازهای کتابهایی که می خواندم تنها این بود که در تخیلم زنده تر از چشم اندازهایی که در کومبره میدیدم تصویر میشدند، بخاطر باوری که اندیشۀ من ب گفتۀ او ب همان گونه داشت که ب وحی، ب نظرم میرسید که از آن چشم اندازها بخشی از خود طبیعت، سزاوار بررسی و کاوش باشند – حال آنکه چنین برداشتی را از جایی که در آن زندگی میکردیم و بویژه از باغچۀ خانه مان نداشتم که فرآوردۀ بی منزلت تخیل عرفی باغبان بود که مادربزرگم از آن نفرت داشت.

اگر هنگامیکه کتابی می خواندم خانواده ام میگذاشتند که بروم و جایی را که در آن وصف میشد ببینم، پندارم این می بود که گامی بی اندازه گرانقدر در راه فتح حقیقت برمیدارم . زیرا گرچه حس میکنیم که همیشه روانمان ما را در میان دارد، این حالت شبیه بودن در زندانی بی حرکت نیست؛ بیشتر ب این می ماند که همراه با روانمان در کار جهشی همیشگی برای پیشی گرفتن از اوییم، برای اینکه ب پیروزی برسیم، با نوعی دلسردی، چون همواره در پیرامونمان آوایی یکسان می شنویم که پژواکی از فضای بیرون نیست، بلکه طنین لرزشی درونی است . می کوشیم در چیزها، که بدین گونه گرانقدر شده اند، بازتابی را بیابیم که روانمان بر آنها تابانیده است؛ دلسرد میشویم از اینکه ب نظر میرسد ذاتشان از جذبه ای که، ب پندار ما، نزدیکی با برخی ایده ها باید ب آنها میداد عاری است؛ گاهی همۀ نیروهای این روان را ب توانایی، ب شکوه، تبدیل میکنیم تا بر وجودهایی اثر بگذاریم که خوب حس میکنیم در بیرون از مایند و هرگز بر آنها دست نخواهیم یافت . بدین گونه، اگر جاهایی را که در آن زمان از همه بیشتر دلم آنها را می خواست، همیشه پیرامون زنی که دوست میداشتم مجسم میکردم، اگر آرزو داشتم که او مرا ب دیدار آنجا ببرد و در دنیایی ناشناخته را ب رویم بگشاید، این تنها ب خاطر یک تداعی سادۀ فکری و تصادفی نبود؛ نه، مسأله این بود که رؤیاهای من دربارۀ سفر و دربارۀ عشق چیزی جز لحظه های از جهشی یگانه و کاستی ناپذیر از همۀ نیروهای زندگی من نبودند – لحظه هایی که امروزه ب گونه ای ساختگی از هم جدایشان میکنم، انگار که بلندی فواره ای رنگین کمانی و ب ظاهر ساکن را ب چند بخش تقسیم کنم.

سرانجام، همچنان که حالتهای همزمان روی هم قرار گرفته در شعورم را از درون ب بیرون دنبال میکنم، پیش از رسیدن ب افقی واقعی که آنها را در بر میگرفت، لذتهایی از نوعی دیگر می یابم، لذت آسوده نشستن، بوی خوش هوا را شنیدن، از مزاحمت مهمانی فارغ بودن؛ و هنگامیکه ناقوس سن تیلور ساعتی را می نواخت، لذت دیدن تکه تکه فرو ریختن آنچه کم کم از بعدازظهر کاسته میشد، تا آخرین ضربه که با شنیدنش همه را جمع می بستم، و سکوت درازی که پس از آن فرا میرسید انگار در آسمان آبی، همۀ آن بخشی را آغاز میکرد که هنوز در اختیار من بود تا همچنان کتاب بخوانم، تا زمان شام خوبی که فرانسواز آماده میکرد و خستگی را که در حال خواندن کتاب همگام با قهرمان آن در تن انباشته بودم در میکرد . و در هر ساعت گمان میکردم که ساعت پیشین، همان چند لحظۀ پیش نواخته شده بود؛ ساعت تازه نواخته شدۀ پیشین می آمد و در آسمان، در کنار آن یکی نقش می بست و باورم نمیشد که شصت دقیقه در آن قوس کوچک آبی  میان دو عدد طلایی بگنجد . گاهی حتی این ساعت پیش رس، دو ضربه بیشتر از ساعت پیشین می نواخت، یعنی که من یک ضربه را نشنیده بودم، چیزی که رخ داده بود، برای من رخ نداده بود؛ جذبۀ خواندن؛ جادویی چون خواب ژرف، ب گوشهایم فرصت از خود بیخودی داده و ناقوس طلایی را از صفحۀ لاجوردی سکوت پاک کرده بود.

ای عصرهای خوش یکشنبه زیر بلوط باغچۀ کومبره، که ب دقت از رخدادهای پیش پا افتادۀ زندگی خودم خالی تان میکردم و ب جایشان زندگی پر از ماجراها و آرمانهای شگرف در دل سرزمینی شاداب از آبهای روان را می نشاندم، هر بار که ب شما می اندیشم هنوز آن زندگی را ب یادم می آورید، و براستی با شما آمیخته است – همچنان که من کتاب می خواندم و گرمای روز فرو می نشست – رفته رفته آنرا در بلور پی در پی ساعتهای ساکت، آهنگین، عطرآمیز و زلالتان که آهسته آهسته دگرگون میشد و شاخ و برگ درختان در آن می رویید، در میان گرفتید و گنجاندید.  

 

(( این از خصوصیات بارز اندیشۀ مارسل پروست است که هر چیزی را با کوچکترین و جزئی ترین جزئیات بیان میکند و در بالا دیدیم که وی چگونه نقش کتاب را که می توان داستان و رمان را از آن برشمرد، بیان میکند در باروری ذهن، در پاگیری تخیل و دیدن نادیده ها که ذهن انسان بهتر و برتر از هر نرم افزاری قابلیت تصویر سازی دارد و در رؤیابافی و خیال بازی، هیچ تکنولوژی ب گردش هم نمیرسد.

 در حین خواندن این سطور ناخودآگاه ب یاد گفته ای از مرحوم سید محمد علی جمالزاده افتادم که آنرا در دیباچۀ کتاب «یکی بود و یکی نبود» خوانده بودم، که در آن جمالزاده ب طرح فواید خواندن خصوصا رمان و رمان نویسی می پردازد که بخشی از آن ب نحو نزدیک و مربوطی، موازی است با این اندیشۀ پروست . مرحوم جمالزاده معتقد است که خواندن رمان، ب مثابه کسب تجربه ایست برای آندسته از کسانیکه وقت یا هزینه و یا ب هر شکل و گونه ای توانایی کسب آن تجربه و تجربیات را در دنیای واقعی ندارند . این گفتار را در ذیل می آورم که خواندن آن و مقایسۀ اندیشۀ این دو اندیشمند و ادیب شهیر و بزرگ، پر از لطف خواهد بود . وی می گوید :

رمان، اولا در حقیقت مدرسه ایست برای آنهایی که زحمت روزانه که برای کسب آب و نان لازم است، نه وقت و فرصت آن را ب آنها میدهد که ب مدرسه ای رفته و تکمیل معلومات نموده، چیزی از عوالم معنوی که هر روز در ترقی ست کسب نمایند و نه دماغ و مجال آن را که کتابهای علمی و فلسفی را شب، پیش خود خوانده و از این راه کسب معرفتی نمایند، در صورتیکه رمان با زبانی شیرین و شیوه ای جذاب و لذت بخش که دماغ و جان را تازه و ایجاد فرح و نشاط می نماید، ب ما خیلی معلومات لازم و مفید می آموزذد، چه تاریخی، چه علمی و چه فلسفی و اخلاقی و علاوه بر آن طبقات یک ملتی را که ب حکم اختلاف شغل و کار و معاشرت خیلی از چگونگی احوالات و خیالات و حتی از جزئیات نشست و برخاست یکدیگر بیخبرند، از حال یکدیگر خبردار و بهم نزدیک می نماید و هزارها مباینت و خلاف تعصب آمیز را که از جهل و نادانی و عدم آشنایی ب همدیگر ب میان می آید رفع و زایل می نماید . و هم برای کسانیکه می خواهند از حال اجتماعی و داخلی و روحی سایر  ملل و ممالک باخبر بوده و وقوفی ب هم رسانند و نمی خواهند ب خواندن کتابهای تاریخی که تنها حیات سیاسی و نظامی یک ملک و ملتی را – آنهم بطور ناقص و غیرکافی – نشان میدهد قانع شوند، هیچ راهی بهتر و راسخ تر از خواندن رمانهای راجع ب آن ملت و مملکت نیست )).


 
 
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

او دوستی بود که خانواده ام نمی خواستند داشته باشم؛ سرانجام ب خود پذیرانده بودند که اشکهایی که با شنیدن ناخوشی مادربزرگم بچشم آورد دروغین نبود؛ اما ب غریزه یا ب تجربه میدانستند که این فورانهای احساساتی چندان اثری بر آیندۀ کردارهای ما و گذران زندگی مان ندارند، و پایبندی ب تعهدات اخلاقی، وفاداری ب دوستان، انجام دادن کاری یا رعایت یک رژیم، بر پایه های مطمئن تر عادتهای کورکورانه متکی اند تا بر آنگونه عواطف گذرا و پرشور و سترون.


 
 
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

پروست با بیماری کنار آمده و آنرا حتی در سازماندهی زندگی آفرینشی اش دخالت داده است، کار او این نیست که در بیماری از خود بپرسد :« چگونه باید از دست این خلاص شد، چگونه باید شفا یافت». کاری که هر بیماری در رویارویی با دشمن جانش میکند، کار او این است که فکر شفا یافتن، امید شفا یافتن را از خود دور کند . وسوسۀ شفا، آهنگ زندگی را برهم میزند . یک آهنگ ساختگی برای آن بوجود می آورد.


 
 
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

ب گفتۀ‌ پروست :« دکتر دوبوا ب همه می گوید و می نویسد که کسیکه دستگاه گوارشش خوب کار نمیکند، بدبین است . و راه تغییر شیوۀ (فلسفۀ) او، این نیست که شکمش را درمان کنیم؛ بلکه باید فلسفه اش را تغییر داد تا شکمش خوب شود».

(تأثیر روان بر تن . بدین معنی که تصوراتی که در ذهن می پروریم، احساسات و عواطف می توانند در بدن بازتاب یابند و کارکرد اندامها را دگرگون کنند).


 
 
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

پروفسور دوبولبون میگفت که هر بیماری، در جریان کسالتش، دچار یک بحران کوچک آلبومین میشود که پزشک، با جلب توجه بیمار ب آن، میکوشد آنرا دائمی کند . و این را « آلبومین ذهنی » گفته اند، پزشکان در برابر یک عارضه که با دارو خوب میکنند، ده عارضۀ دیگر را در آدم کاملاً سالم دامن میزنند، زیرا عامل آسیب انگیزی را در ذهن او رخنه میدهند که هزار بار از هر میکروبی نیرومندتر است، و آن عامل، تلقین این فکر است که او بیمار است . چنین باوری، که بر هرگونه سرشتی تأثیر نیرومند دارد، بویژه بر بیماران عصبی اثر بس شدید میگذارد.


 
 
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

پروست جوانتر که بود، « اراده » و « اندیشه » را همچون دو فرشته مجسم میکرد که آدمی را از اهریمن هواهای نفسانی و پلشتیهای خاطره در امان میداشتند.


 
 
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

پروست در « در جستجوی زمان از دست رفته » مینویسد، هم اندیشه هایی که با آنها زندگی میکنیم از خانواده ب ما میرسد و هم بیماریهایی که بر اثرشان میمیریم.


 
 
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

مطالعه، این لحظۀ ارتباط در زندگی روان، این مائدۀ معنوی، این گنجینۀ کلیدهای جادویی که در ژرفای وجود ما، در سرایی را می گشاید که خود ب تنهایی ب آن پا نمی توانیم گذاشت، برای پروست نقشی بس شفا بخش داشت.


 
 
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

تصویر کشتی، از نوجوانی ذهن پروست را وسوسه کرده بود . در نخستین کتابش نوشت که در بچگی، سرنوشت هیچکدام از شخصیتهای تاریخ مقدس ب نظرش دردناک تر از سرنوشت نوح نمی آمد، چون طوفان او را چهل روز در کشتی اش زندانی کرده بود . اما در سالهای بعد، خود که اغلب بیمار بود، بناچار روزهای درازی را در « کشتی » ( بستر بیماری ) گذرانید . و آنگاه بود که فهمید نوح هرگز نتوانسته بود دنیا را ب آن خوبی که از کشتی اش میدید ببیند، هر چند که کشتی اش بسته و زمین در تاریکی فرو رفته بود.


 
 
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

انزوای پروست انزوایی بود که در آن،‌ روشنایی که از درون تاریکی شب، از زمین فرورفته در غرقاب، ب اتاقی می آمد که بیمار درآن بسر میبرد، و کبوتری ( مادرش ) که شفایش میداد، رستگارش میکرد، و سپس او را تنها گذاشت . دنیایی دستخوش پراکندگی، که در آن نقشها باژگونه شده اند و کارها را میشود در تاریکی هنگامیکه آدمیان خوابند، انجام داد.


 
 
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

در جستجوی زمان از دست رفته را یک انسان بیمار ( روحی، روانی و فیزیکی )، هنگام شب، نوشته است . اثر در تاریکی آغاز میشود . راوی که هویتش همان استعارۀ خود نویسنده است، در حالات نیمه خفته، نیمه بیدار، این دو حالت را باهم می آمیزد و با نزدیک شدن نیمه شب، در حالیکه در بیرون از اتاقش تاریکی ژرفی بر زمین چیره است، انگار که همۀ‌ خاک در سیلابی فرو شده باشد، آنچه را که می پندارد در خواب رها کرده بود، در بیداری ادامه میدهد . و در نیمه شب، تصویر وضعیتی آکنده از دلشوره : تصویر بیماری بیرون از خانۀ خودش، ناگزیر از سفر و خوابیدن در مهمانخانه ای ناشناس، که از درد بیدار میشود و با دیدن خطی از روشنایی در پایین در خوشحال میشود . دیگر صبح شده است . بزودی خدمتکاران بیدار میشوند، او زنگ میزند، ب کمکش می آیند . امید رسیدن ب آرامش، بیمار را در تحمل درد یاری میکند . پنداری صدای پایی میشنود . پاهایی نزدیک و سپس دور میشوند،‌ و خط روشنایی پایین در خاموش میشود . « هنوز نیمه شب است ». چراغ گاز را خاموش کردند، آخرین خدمتکار رفت و باید تا صبح، بی دوایی درد کشید .( تنها، در اتاقی تاریک).


 
 
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

حافظۀ پروست، حافظۀ یک انسان سالم نبود، حافظۀ بیماری بود که بهیچ وجه وضعیت خود را از یاد نمی برد.

حافظۀ او صلابت و بی پروایی حافظه ای را نداشت که بسان معمار بزرگی همۀ گذشته ای را یکپارچه بسازد.

حافظۀ او متزلزل، پر از نقاط کور، حفره های تهی، ناهماهنگی ها، فروافتاده در ورطۀ گذشته ای ناشناس بود که برای او وجود نداشت.

اما در همین خلل و موانع، در همان حذف کامل همۀ آنچه ب خاطرش زندگی کرده بود، در همۀ آنچه از دست داده بود، نیرویی انگار نامنتظر برای اشراق و تعالی میافت . و بخاطر همین حافظۀ بیمار است که اثرش نشانی بخود میگیرد که اغلب نادیدنی میماند : نشان زمان.


 
 
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

ریبو در کتاب بیماریهای حافظه، ب نتیجه ای رسیده بود که خودش هم آنرا تناقض آمیز میدانست، و آن اینکه فراموشی شرط یادآوری بود . ب گفتۀ او، بدون فراموشی موقت یا کامل شگفت انگیزی از وضعیتهای آگاهیمان، نمی توانیم چیزی را بخاطر بیاوریم . بنابراین از برخی موارد که بگذریم، فراموشی نه یک بیماری حافظه بلکه یکی از شرایط سلامت و زندگی ست . و ریبو این مقوله را دارای شباهت خیره کننده ای با دو روند بنیادی میدید :

زندگی یعنی بدست آوردن و از دست دادن . زندگی یا از کاری تشکیل می یابد که پدید آورندۀ تفاوت است، یا کاری که ثبات می آورد . و در بحث ما، فراموشی نمایندۀ وقت تفاوت است.


 
 
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

پروست جایی نوشته بود که خواب و بیداری شبیه دو آپارتمان جداگانه اند؛ با گردونۀ خواب پا ب ژرفاهایی میگذاریم که خاطره در آنجا نمی تواند ب ما برسد و در فراسوی آنها ذهن باید از پیشروی بازایستد؛ و آن زندگی دیگر، یعنی زندگی هنگام خواب، در بخش ژرفش از طبقه بندی زمان پیروی نمیکند . و چگونه بود که هنوز خواب، احساسهایی فیزیکی که باید با خودش مرده باشند، ب زندگی بیداری او منتقل میکرد؟ چرا همچنان ضربه های تند و پیاپی زنگی را میشنید که در گوشهایش چنان طنین می انداختند که تا چند روز می توانست حسشان کند؟ خواب آواهایی پدید آورده بود . پس مفهوم آگاهی چیست؟

«‌ هراسان بودم از این فکر که رؤیایم وضوح اگاهی را داشت . پس، در مقابل، آگاهی هم می توانست همچون رؤیا غیر واقعی باشد؟


 
سالشمار زندگی مارسل پروست، از کتاب در جستجوی زمان از دست رفته (طرف خانۀ سوان)
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

1871 - در روز دهم ژوئن، چهل روز پس از پایان خونین حکومت شورشی « کمون » پاریس، مارسل پروست در اوتوی (امروزه حومۀ پاریس) ب دنیا می آید . پدرش، آدرین پروست، ‌پزشکی سرشناس و مادرش ژان وی، فرزند یک دلال ثروتمند بورس است.

1873 - 24 مارس، تولد روبر، تنها برادر پروست، که بعدها حرفۀ پدر را دنبال خواهد کرد.

1880 - نخستین حملۀ ‌آسم پروست، بیماری که در همۀ زندگی دچار آن خواهد بود.

1882 - پروست وارد مدرسۀ کندورسه میشود.

1886 - پروست در شانزه لیزه با ماری دوبنارداکی، دختر یک اشراف زادۀ لهستانی آشنا میشود که در « در جستجوی زمان از دست رفته » یکی از الگوهای شخصیت ژیلبرت سوان است.

9–1888 – در کندورسه، پروست ب کلاس « فلسفه » میرود که دبیر آن، ماری آلفونس دارلو (1921-1849) بر تربیت فکری او اثر بسیار میگذارد . با نشریۀ ادبی دبیرستان، ب نام Lilas Revue همکاری میکند . پایش ب محافل اشرافی باز میشود که در آنها از جمله با پرنسس ماتیلد بناپارت، و مادلن لومر نقاش آشنا میشود . این دو، ب ترتیب، در جستجو از الگوهای دوشس دوگرمانت و مادام وردورن میشوند.

در 15 ژوئیۀ پروست دیپلم ادبی میگیرد . در نامه ای ب آناتول فرانس ( که درجستجو، برگوت نویسنده است) مینویسد که از چهار سال پیش کتابهای او را از حفظ است .

1889 - در ماه نوامبر دورۀ یکسالۀ سربازی « داوطلبانه » پروست، در هنگ 76 پیادۀ اورلئان آغاز میشود.

در 19 مارس، در ایلیه ( الگوی کومبره در « جستجو »)، مادربزرگ پدری پروست درمی گذرد.

1890 - دوم ژانویه، درگذشت مادربزرگ مادری.

پروست در دانشکدۀ حقوق پاریس ثبت نام میکند.

1891 - گذشته از دانشکدۀ حقوق، بطور نامرتب در کلاسهای آلبر سورل و آناتول لوروا بولیو در دانشکدۀ علوم سیاسی، و در کلاسهای هانری برگسون در سوربن شرکت میکند.

دوستی با ژان پوکه (یکی از الگوهای ژیلبرت سوان) . تابستان، اقامت در کابور (یکی از الگوهای بلبک در جستجو).

1892 - آغاز فعالیتهای جدی پروست . همکاری با نشریۀ Banquet Le . در این نشریه 15 مقاله از جمله یکی با عنوان «‌ یک قصۀ نوئل » چاپ میکند که بعدها در کتابخوشی ها و روزها خواهد آمد. 

آشنایی با آناتول فرانس.

پروست در رفت آمد هرچه بیشتر ب محافل اشرافی، ب  کنتس لور دوشوینیه(یکی دیگر از الگوهای دوشس دوگرمانت) دل میبندد.

1893 - آشنایی با کنت روبر دومونتسکیو (یکی از مشخص ترین الگوهای باروندوشارلوس در جستجو) و کنتس گرفول ( یکی دیگر از الگوهای دوشس دوگرمانت). 

نوول مهم بی اعتنا را می نویسد که می توان آنرا نخستین طرح عشق سوان دانست . (این نوول در 1896 چاپ شده است).

10 اکتبر . لیسانس حقوق.

1894 - رفت و آمد هرچه بیشتر پروست ب محافل  فوبور سن ژرمن، محلۀ اشراف پاریس.

تدارک لیسانس ادبیات در سوربن، با درس خصوصی دارلو.

آغاز دوستی با رینالدو هان (1947 – 1874) موسیقیدان جوان ونزوئلایی وشاگرد ماسنه.

آوریل . آشنایی با اسکار وایلد.

اکتبر . سروان آلفرد دریفوس ب اتهام جاسوسی برای آلمان دستگیر و در دسامبر ب خلع درجه و تبعید همیشگی ب « جزیرۀ شیطان » (در گویان فرانسه) محکوم میشود . بدین گونه « ماجرای دریفوس » آغاز میشود که آرای عمومی فرانسه را ب دو دسته تقسیم میکند.

1895 - مارس . لیسانس ادبیات.

ژوئن . پروست در مسابقه ای برای گرفتن سمت دستیار کتابدار در کتابخانۀ مازارن پاریس برنده میشود.

ادامۀ همکاری با نشریات ادبی.

برای نخستین بار با سونات در دومینور برای پیانو و ویلن اثر سن سان آشنا میشود (که در جستجو، با ترکیب با عناصر و تجربیات موسیقیایی دیگر، بصورت سونات ونتوی درمی آید).

1896 - چاپ نوول بی اعتنا در نشریۀ « زندگی معاصر».

چاپ چهار شعر پروست، که رینالدو هان برای آنها آهنگ ساخته است.

13  ژوئن . چاپ کتاب خوشی ها و روزها، با مقدمۀ آناتول فرانس و تصویرهای مادلن لومر.

مرگ دایی بزرگ پروست، لویی وی.

مرگ پدربزرگ مادری، ناته وی.

1897 - فوریه . دوئل پروست با ژان لورن، روزنامه نگاری که او را ب هجنس گرایی متهم کرده بود.

پروست ب طرفداران تجدید نظر در محاکمۀ دریفوس می پیوندد . سالن خانم اشتراوس ب صورت ستاد دریفوسیان درمی آید.

1898 - چاپ نامۀ سرگشادۀ معروف امیل زولا دربارۀ ماجرای دریفوس (« من متهم میکنم »، روزنامۀ لورور) که بخاطر آن ب 16 ماه زندان محکوم میشود.

1899 - آغاز علاقۀ پرشور پروست ب آثار جان راسکین، هنرشناس انگلیسی . آغاز کار پروست بر ترجمۀ تورات آمیین راسکین، با همکاری مادرش و یک دوست انگلیسی.

محاکمۀ دوبارۀ سروان دریفوس . تجدیدنظر در حکم پیشین و محکومیت او ب ده سال زندان . رئیس جمهوری درخواست عفو او را می پذیرد و پروندۀ دریفوس را بسته اعلام میکند (اما در واقع در سال 1906 است که دریفوس بیگناه، و ماجرای او ناشی از « خطا » اعلام میشود).

1900- برکناری پروست از کتابخانۀ مازارن (بدلیل حضور نیافتن بر سر کار در دوره های طولانی بیماری و گرفتاری).

20 ژانویه، مرگ جان راسکین.

1902 - ژوئن . پایان ترجمۀ تورات آمیین.

دسامبر . امضای قرارداد ترجمۀ کتاب نامبرده، و همچنین کنجد و سوسن ها، اثردیگر راسکین، با انتشاراتی «مرکور دوفرانس».

1903 - آغاز مقالات پروست دربارۀ سالن های پاریسی با روزنامۀ فیگارو.

نوامبر . مرگ پروفسور آدرین پروست، پدر مارسل.

1904 - انتشار تورات آمیین.

1905 - سپتامبر . مرگ مادر پروست.

دسامبر . پروست در بولونی سورسن زیرنظر دکتر سولیه بستری میشود.

1906 - پروست در آپارتمان شمارۀ 102 بولوار هوسمن ساکن میشود . دیوارهای اتاق خواب و کارش را با لایه هایی از چوب پنبه می پوشاند تا سر و صدای بیرون درآن رخنه نکند . در چنین اتاقی ست که پروست رفته رفته خود را برای نوشتن «در جستجوی زمان از دست رفته » منزوی خواهد کرد.

انتشار کنجد و سوسن ها.

1908 - ژانویه . آغاز احتمالی آنچه بعدها  در جستجوی زمان از دست رفته خواهد شد . کار بر روی پژوهشی انتقادی دربارۀ سنت بو که ناتمام خواهد ماند و گهگاه با جستجو درمی آمیزد. (علیه سنت بو در سال 1954 چاپ شد).

1909 - پروست تقریبا هرگونه رفت و آمدی را کنار می گذارد و یکسره ب نوشتن می پردازد، نخستین نگارش عشق سوان را ب پایان می برد.

1912 - چاپ بخشهایی از جستجو در روزنامۀ فیگارو (کویچ سفید، کویچ سرخ، پرتوآفتاب روی بالکن، کلیسای روستا).

1913 - پس از شکست تلاشهای بسیار برای قبولاندن اثر ب چند ناشر، سرانجام انتشاراتیبرنار گراسه می پذیرد که در جستجوی زمان از دست رفته را (که در سه جلد پیش بینی شده است) ب خرج نویسنده چاپ کند . طرف خانۀ سوان، جلد اول، که ب گاستون کالمت مدیر فیگارو تقدیم شده است، در نیمۀ دوم نوامبر منتشرمیشود.

1914 - در شمارۀ ژانویۀ NRF ارگان گروه ادبی و دستگاه انتشاراتی ب همین نام و زیر نظر آندره ژید و ژاک ریویر، مقالۀ دربارۀ سوان چاپ میشود . این مقاله راه را برای نزدیکی پروست ب NRF ، ژاک ریویر و ب ویژه آندره ژید ( که اعتراف میکند با نپذیرفتن چاپ سوان خطای بزرگی کرده است) می گشاید.

اوت . اعلام جنگ آلمان با فرانسه.

18-1915 - پروست طرح اثر خود را بکلی تغییر میدهد . آنچه را در آغاز سه جلد (طرف خانۀ سوان، طرف گرمانت، زمان بازیافته) پیش بینی شده بود، هرچه گسترده ترو طولانی تر میشود.

در ماه اوت 1916 پروست از انتشاراتی برنار گراسه جدا میشود و حق چاپ جلد دوم اثر خود را ب گالیمار میدهد.

چاپ تازۀ طرف خانۀ سوان توسط (NRF (1917.

1918 - نوامبر . پایان جنگ.

مقدمۀ پروست بر گفته های نقاش نوشتۀ ژاک امیل بلانش.

ژوئن . چاپ جلد دوم جستجو، در سایۀ دوشیزگان شکوفا، چاپ مجموعه مقالات Melanges et Pastiches.

نوامبر . جایزۀ ادبی گنکور، با شش رأی در برابر چهار رأی (که ب صلیبهای چوبی رولان دورژل داده شده بود) ب « دوشیزگان شکوفا » تعلق می یابد . پروست ناگهان معروف میشود.

1920 - چاپ طرف گرمانت، بخش اول.

1921- چاپ طرف گرمانت، بخش دوم و بخش اول سدوم و عموره.

1922 - چاپ بخش دوم سدوم و عموره در سه جلد.

در میانۀ اکتبر پروست ب برنشیت دچار میشود . اما ب نوشتن گریخته ادامه میدهد.

18 نوامبر . مرگ مارسل پروست.

 

1923 - چاپ اسیر در دو جلد.

1925 - انتشار گریخته در دو جلد، که ب دلیل انتشار اثری از رابیندرانات تاگور ب همین نام در آن زمان، با نام آلبرتین گمشده بیرون می آید.

1927 - انتشار زمان بازیافته در دو جلد.

1952 - چاپ رمان ژان سنتوی در سه جلد.

1954 - چاپ اثر ناتمام علیه سنت بو.  

 

 


 
 
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

عادت! سامانده کارساز اما کُند، که در آغاز ذهن را وامیگذارد تا هفته ها در جایگاهی موقت رنج بکشد؛‌ با اینهمه ذهن از آن خرسند است زیرا بدون عادت و تنها با تواناییهای خود نمی تواند جایی را برای ما نشستنی کند.


 
 
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

اتاق کوچک کنار دفتر کار، بدین دلیل که تنها اتاقی بود که اجازه داشتم درش را قفل کنم، دیر زمانی پناهگاه من بود و جایگاه همۀ آنچه باید در خلوت میکردم : کتاب خواندن، خیال پروری، گریه کردن و خوشی.


 
 
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

هنگامیکه میرفتم بخوابم، تنها مایۀ دلخوشی ام این بود که مادر بیاید و مرا در بستر ببوسد . اما این « شب خوش » آن چنان کوتاه بود، و او چنان زود میگذاشت و میرفت که لحظه ای که میشنیدم بالا می آمد و از راهروی دودر میگذشت، و پیرهن ململ آبی اش که رشته های نازک کاه بافته از آن آویخته بود ب نرمی صدا میکرد، برایم لحظه ای دردناک بود . از یک لحظۀ بعد خبر میداد که مادر مرا ترک کرده و رفته بود، ب گونه ای که آرزو میکردم آن « شب خوش »ی که آنهمه دلبسته اش بودم هرچه دیرتر از راه برسد، و زمان آرامشی که مادر هنوز نیامده بود هرچه بیشتر طول بکشد.


 
 
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

حتی از دیدگاه پیش پا افتاده ترین چیزهای زندگی، هر آدمی یک ذات منسجم ساخته پرداخته نیست که برای همه یکسان باشد و او را ب همان سادگی بتوان شناخت که قرارداد یا وصیت نامه ای را میشود خواند؛ شخصیت اجتماعی ما ساختۀ فکر دیگران است . حتی کار بسیار ساده ای که آنرا « دیدن شخصی که می شناسیم » می نامیم تا اندازه ای یک کار فکری است . قالب فیزیکی ظاهر آدمی را که می بینیم از همۀ برداشتهایی که از او داریم پر میکنیم، و بدون شک این برداشتها در پدید آوردن شکل کلی ای که در نظر می آوریم بیشترین نقش را دارند . برداشتهای ما رفته رفته آن چنان کامل در قالب گونه های شخص جا می گیرند، آن چنان دقیق با خط بینی اوهمخوان میشوند، آن چنان خوب ب زیر و بم های صدای او که پنداری پوشش شفافی باشد شکل میدهند که هر بار که چهرۀ او را می بینیم و صدایش را می شنویم، آنچه چشم و گوشمان از او می بیند و یا می شنود همان برداشت هاست.


 
 
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

عمۀ بزرگم هر بار که دیگران را دارای امتیازی، هر چند بسیار کوچک میدید که خودش نداشت، بخود می قبولاند که آن چیز نه امتیاز که چیز بدی ست و برای اینکه لازم نباشد ب دیگران غبطه بخورد، برایشان دلسوزی میکرد.


 
 
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

در درون من هم بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنی شان می پنداشتم نابود شده اند، و چیزهایی تازه سربرکشیده اند، و از آنها رنجها و شادیهای تازه ای زاده میشود که در آن زمان گمان نمی کردم، همچنان که درک رنجها و شادیهای گذشته، اکنون برایم دشوار شده است.


 
 
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

بیهوده است اگر بخواهیم گذشته را بیاد آوریم، همۀ کوشش هوش (حافظۀ ارادی) ما عبث است، گذشته در جایی در بیرون از قلمرو و دسترس هوش، در چیزی مادی (در حسی که ممکن است این چیز مادی ب ما القا کند) که از آن خبر نداریم، نهفته است.

پیوست:

منظور پروست در این گفته از گذشته و این حسی که گذشته را ب ما تلقین میکند، همان صعود من حقیقی ست از اعماق درون که ممکن است حتی با خوردن یک کلوچه و چای، سر برآورد و با یک تداعی غیر ارادی، من حقیقی انسان را باو بنمایاند.


 
 
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

مادرم رفت و بستۀ کتابهایی را که هدیۀ مادربزرگ بود آورد که از روکش کاغذی اش تنها می توانستم ببینم بسته ای کوتاه و پهن است، اما با همان ظاهر گنگ و پوشیده اش ب همان زودی جعبۀ رنگ عید سال نو و کرمهای ابریشم سال گذشته را ب فراموشی سپرد . چهار کتاب در آن بود : مرداب شیطان، فرانسوا پسر صحرا، فادت کوچولو، استادان نی انبان . بعدها دانستم که مادربزرگم اول خواسته بود برایم اشعارموسه، کتابی از روسو و ایندیانا را بخرد، چون گرچه کتابهای سبک را بهمان اندازه زیان آور میدانست که آب نبات و شیرینی را، فکر نمیکرد که نفس سنگین نوابغ بتواند بر ذهن کودک اثری خطرناک تر و زیان آورتر از آنی بگذارد که هوای آزاد و باد دریا بر تن او دارد.


 
 
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

پرندۀ ناپیدایی، بلندای درخت نامعلومی را بخش میکرد و در کوشش برای آنکه روز را کوتاهتر بنمایاند، با نُت کشداری خلوت پیرامونش را می کاوید، اما از آن خلوت پاسخی چنان یکصدا، و واکنشی چنان سنگین از دوچندانی سکوت و سکون درمی یافت که گفتی لحظه ای را که کوشیده بود تندتر بگذراند، برای همیشه ایستاده بود.


 
 
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

پیش از رسیدن ب پرچینهای سفید باغ آقای سوان، ب عطر یاسمنهایش برمیخوردیم که ب پیشواز غریبه ها می آمد . خود یاسمنها هم، از لابلای دلهای کوچک سبز و شاداب برگها، با کاکلهای بنفش یا سفیدشان که حتی در سایه از آفتابی که در آن تن شسته بودند می درخشید، کنجکاوانه از بالای پرچین سرک می کشیدند.


 
 
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

لحظۀ مرگ نزدیک است و آنگاه حقیقتا زمان باز یافته از راه خواهد رسید . و تنها مرگ است که انسان را از سودای جاودانگی میرهاند.