پراکنده، پراکنده با انبوه کلمات، تصاویر و نفسهای خاموش پر سخن. چه شدند و کجاها رفتند آن بیشمار کلمات؟ پس چرا چنین می گزند اگر گورشان را گم کرده اند آنهمه زندگی در سکوتها و سخنها؟ چه خوب می بود اگر این امکان فراهم میشد که بتوان همۀ آنچه را در ذهن رخ میدهد، ب همان دقت و ب همان سرعت روی کاغذ آورد . اما این یک ناممکن است . برای همین انسان، انسانی که چنین ذهنی شتابنده و پر تپش دارد، در نوشتن دچار احساس غبن میشود از اینکه کمترین از آن انبوهه را هم نتوانسته ست روی کاغذ ثبت کند . اما چه توان کرد؟ باید بخود باوراند که عصارۀ آن انبوهه ها را توانسته ای روی کاغذ بیاوری.
آه ... چرا خداوند قدرت تحمل مرا نابود نمیکند؟