یه تیکه کاغذ

همیشه موقع کتاب خواندن مطالبی را که نظرم را جلب میکردند را روی کاغذی یا در دفتری، جایی .. یادداشت میکردم، چون نمی توانستم از کنارشان ساده بگذرم، که دست آخر یا گم میشدند و یا آنقدر دست و پاگیر که همه را دور میریختم . شاید گردآوری این مطالب درین بلاگ، هم بهتر باشد، و هم منصفانه تر.
 
 
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

باید با متن درآمیخت، باید بتوان نشانه های پریشانی و بی قراری یک آدمیزاد را در خطوط کج و مج، در تکه پاره های یک صفحه آنجور فهمید که در پشت و در ورای حروف و کلمات نهفته بوده و نهفته هست.


 
 
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

پراکنده، پراکنده با انبوه کلمات، تصاویر و نفسهای خاموش پر سخن. چه شدند و کجاها رفتند آن بیشمار کلمات؟ پس چرا چنین می گزند اگر گورشان را گم کرده اند آنهمه زندگی در سکوتها و سخنها؟ چه خوب می بود اگر این امکان فراهم میشد که بتوان همۀ آنچه را در ذهن رخ میدهد، ب همان دقت و ب همان سرعت روی کاغذ آورد . اما این یک ناممکن است . برای همین انسان، انسانی که چنین ذهنی شتابنده و پر تپش دارد، در نوشتن دچار احساس غبن میشود از اینکه کمترین از آن انبوهه را هم نتوانسته ست روی کاغذ ثبت کند . اما چه توان کرد؟ باید بخود باوراند که عصارۀ آن انبوهه ها را توانسته ای روی کاغذ بیاوری.

آه ... چرا خداوند قدرت تحمل مرا نابود نمیکند؟