یه تیکه کاغذ

همیشه موقع کتاب خواندن مطالبی را که نظرم را جلب میکردند را روی کاغذی یا در دفتری، جایی .. یادداشت میکردم، چون نمی توانستم از کنارشان ساده بگذرم، که دست آخر یا گم میشدند و یا آنقدر دست و پاگیر که همه را دور میریختم . شاید گردآوری این مطالب درین بلاگ، هم بهتر باشد، و هم منصفانه تر.
 
 
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

قلم بردار و روی تکه کاغذی بنویس « هزار سال ».

دو سانتی متر هم جا نمیگیرد . اما هزار سال است.

نمیدانم.


 
 
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

پنجره غرق در تاریکی بود، تگرگ ب شیشه ها می خورد و بعد از آنهمه سال « تنها » نشسته بودم.


 
 
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

... روزهایم خوش نیست – شبهایم که باید بگم واقعاً شب ست و فعلاً که امیدی هم ب روشن شدنش نیست . چقدر بد است که آدم نمی تواند ذاتاً ب بیش از یک نفر دلبسته باشد . اگر اینطور ست، باید لااقل کمی درباره اش مطالعه کرد، کسی را یافت و ب او دل بست که ازش دور نشود ...


 
 
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

حس غریب تعلق محض در برهوت تاریکی، رها از همه چیز و همه کس.


 
 
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

عمری آب میخوری، نفس میکشی، راه میروی، انگار که تمامش بدیهی ست، انگار که همینطورست و باید باشد . اما زمانی میرسد که میدانی این آخرین قطره های آب ست و آن آخرین دم و آن یکی، آخرین گام.


 
 
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

سپیدی ابرها بر سیاهی آسمان شب میدرخشید، سرشاخه های درخت بید مجنون کنار کوچۀ منتهی ب خیابان، خود را ب نسیمی سپرده بودند که از هر سو می وزید و نالۀ پرنده ای را با خود داشت، که انگار در تاریکی راه گم کرده و ب شیشۀ پنجره ای خورده بود.


 
 
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

نگاهی ب تصویرش انداخت . توده ای تیره دید . بی خط و خطوطی.

نگاهی ب کتابها انداخت که روی هم تلنبار شده بودند . بی ترتیب، هیچ کدام چشمش را نگرفت.