یه تیکه کاغذ

همیشه موقع کتاب خواندن مطالبی را که نظرم را جلب میکردند را روی کاغذی یا در دفتری، جایی .. یادداشت میکردم، چون نمی توانستم از کنارشان ساده بگذرم، که دست آخر یا گم میشدند و یا آنقدر دست و پاگیر که همه را دور میریختم . شاید گردآوری این مطالب درین بلاگ، هم بهتر باشد، و هم منصفانه تر.
 
 
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

گفتند « سخن نمیگویی»‌. گفت «اینجا که من ایستاده ام سخن نمی توان گفت . اگر آنچه مرا با اوست بگویم خلق عمل نکنند، و اگر آنچ او را با من هست بگویم چون آتش ست که در پنبه افگنی . دریغ دارم که با خویشتن باشم و در سخن او ب زبان خویشتن گفتن، و شرم دارم که با او ایستاده باشم و سخن او گویم».


 
 
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

وگفت «همه عمر من مرا یک سجده ست».


 
 
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت « الهی مرا با نزدیکی خویش بر » . از حق، ندا آمد که «‌ مرا بر تو حکمست، تا هرکه من او را دوست دارم بیاید و ترا ببیند، و اگر نتواند آمد نام تو او را بشنوانیم تا ترا دوست دارد که ترا از پاکی خویش آفریده ام . ترا دوست ندارند مگر پاکان . « تا جای دوستی من خدای ها بگرفت، مرا دوست خلق نکرد ».


 
 
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت « چون ب تن ب حضرت او شدم دل را بخواندم، بیامد، عقل را بخواندم بیامد ایمان و دل و عقل بیامدند، نفس را ب میان این چهار درآوردم نفس اخلاص را برگرفت اخلاص عمل را برگفت تا ب حق رسید، مقامی پدید آمد که ازآن خویش هیچ ندیدم، این هر چهار چیز که آنجا برده بودم حاجتمند گردیدند ».


 
 
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و ازو می آید که گفت : دو برادر بودند و مادری . هر شبی یکی ب خدمت مادر مشغول شدی و یکی ب خدمت خداوند و آن شخص که ب عبادت مشغول بود با خدمت خدایش خوش بود، برادر را گفت : «امشب نیز خدمت خداوند ب من ایثار کن ». چنان کرد و آن شب ب خدمت خدای سر ب سجود نهاده در خواب شد، ب خواب دید که آواز آمدی که « برادر و ترا بیامرزیدیم و ترا بدو بخشیدیم ». او گفت «من ب خدمت خدای تعالی مشغولم و او ب خدمت والده و مرا در کار او میکنید؟» گفتند « برای آنک آنچ تو میکنی ما ازان بی نیازیم ولکن مادرت ازان بی نیاز نیست که برادر تو میکند ».


 
 
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

نقلست که چهل سال سر شیخ ب بالین نرسید . گفت چهل سال، نماز بامداد بر وضوء نماز خفتن کردم . ناگاه بالش خواست . اصحاب شاد شدند، گفتند « شیخا، چه افتاد؟» گفت «  بوالحسنو استغنا و بی نیازی خدای تعالی بدید امشب.»


 
 
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

یک بار میگفت « الهی، ملک الموت را ب من مفرست که من جان ب وی ندهم، نه ازو ستده ام تا باز او دهم . من جان از تو ستده ام جز ب تو ندهم.»


 
 
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت « یا سر ب تو فرو برم چنانکه هرگز بازدید نیایم یا سر ب هستی تو برآرم، چنانکه ب تو یکْ یک ذره پدید آیم.»


 
 
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

گفت : ‌خداوند، تعالی، در فکرت ب من بازگشاد که « من ترا از شیطان بازخریده ام ب چیزی که آنرا صفت پدید نیست پس تو بدان که آنرا چون داری».


 
 
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت : همه چیزها ب غایت بدانستم الا سه چیز را . هرگز غایت کید نفس ندانستم و غایت درجات مصطفی (ص) ندانستم و غایت معرفت ندانستم.»


 
 
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت «مرا چون پارۀ خاک جمع کردند، پس بادی انبوه درآمد و هفت آسمان و زمین از من پُر کرد و من خود ناپدید».


 
 
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت « من دلقی ام بیک بالای حق »، یعنی همگی من آنچه هست در حق محو است ب حقیقت، و آنچه مانده است خیالیست.


 
 
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت « هر شب نماز شام آرام نگیرم تا حساب خویش با خدای تعالی باز کنم ».


 
 
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت « در زیر خاربنی در دنیا با خداوند زندگانی کردن دوستر از آن دارم که در بهشت زیر درخت طوبی که از وی خبر ندارم ».


 
 
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت « چشنده ام خود ناپدید، و شنونده ام خود ناپدید، و گوینده ام خود ناپدید ».


 
 
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی گفت سلطان بایزید گفته است که :

اندوه نگاه دارید که مردان ب برکت اندوه واصل گردند.


 
 
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

وگفت :‌ شگفت نه از خویشتن دارم بل که شگفت از خداوند دارم که چندین بینایی و آگاهی در اندرون و پوست من پدید آورد، پس با هزاران مرا آگاهی داد تا من چنین عاجز بودم در خداوندی خداوند.


 
 
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت :‌ خداوند مرا سفری در پیش نهاد که در آن سفر بیابانها بگذاشتم و کوهها و رودها و نشیبها و فرازها و بیم و اومیدها و کشتیها و دریاها از ناخن و موی تا انگشت پای همه را بگذاشتم، پس بعد از آن بدانستم که مسلمان نیستم . گفتم :« الهی، بنزدیک خلق مسلمانم بنزدیک تو زنّار دارم، زنّارم ببر تا نزدیک تو مسلمان باشم ».


 
 
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

وگفت : چندانک مرغ سر بر آب هو برد، کسی ب بودن حق شاد بو، دوست تر است بر حق از کردار خلق هفت آسمان و زمین.


 
 
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

در کتاب مقامات خرقانی از پسر ایشان نقل است که : پدرم در وقت نزع، راست بایستاد و گفت : درآی و علیک السلام . گفتم : یا پدر! کرا بینی؟ گفت : شیخ ابوالحسن خرقانی ست که وعده کرده ست از بعد چندین گاه و اینجا حاضر است تا من نترسم و جماعتی جوانمردان نیز با او بهم.


 
 
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت : ورد جوانمردان اندوهی بود که ب هیچ دو جهان نگنجد، و آن اندوه آنست که خواهند او را یاد کنند بسزای او نتوانند.


 
 
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

وگفت : از حق ندا چنین آمد که، بندۀ من، ‌اگر باندوه پیش من آیی شادت کنم و اگر ب نیاز آیی توانگرت کنم . چون از آن خویش دست برداری اب و هوا را مسخّر تو کنم.


 
 
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

وگفت : هفتاد و سه سال با حق زندگانی کردم که یک سجده بر مخالفت شرع نکردم و یک نفس بر موافقت نفس نزدم، سفر چنان کردم که از عرش تا ب ثری هر چه هست مرا یک قدم کردند.


 
 
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت : علما گویند «خدای را ب عقل بباید دانست»، و این خود ب ذات خود نابیناست، ب خدای، راه ندانست مگر ب خدای، ب خرد او را چون توان دانست؟ از خلقان بسیاری که اهل خرد بوده بآفریده درهمی گشتند، من ایشان را دست گرفتم از آفریده ببردم، راه ب خدای ها نمودم، و اینجا که منم خرد اینجا نتواند آمد.


 
 
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت : دوش جوانمردی گفت « آه » آسمان و زمین بسوخت.


 
 
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

و گفت : از خویشتن سیر شدم، خویشتن را ها آب دادم غرقه نشد، ب آتش ها دادم نسوخت، از آنچ این خلق خورند چهار ماه و ده روز از حلق باز گرفتم بنمرد، سر بر آستان عجز نهادم فتوح سر در کرد تا ب جایگاهی رسیدم که صفت نتوان کرد.


 
 
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

بر همه چیز کتابت بود،

                           مگر

                                 بر آب

و اگر گذر کنی بر دریا،

از خون خویش

                بر آب

                       کتابت کن

تا آن کز پی تو درآید

داند که

       عاشقان و

                 مستان و

                          سوختگان رفته اند.