یه تیکه کاغذ

همیشه موقع کتاب خواندن مطالبی را که نظرم را جلب میکردند را روی کاغذی یا در دفتری، جایی .. یادداشت میکردم، چون نمی توانستم از کنارشان ساده بگذرم، که دست آخر یا گم میشدند و یا آنقدر دست و پاگیر که همه را دور میریختم . شاید گردآوری این مطالب درین بلاگ، هم بهتر باشد، و هم منصفانه تر.
 
 
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

آدمهای سالم مثل هم هستند، زیرا خوشبختی یک رنگ دارد . این بدبختی ست که رنگارنگ است.


 
 
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

انسان میتواند سبک مغزیهای مردم را ببیند، میتواند ب آنها بخندد یا بر آنها دل بسوزاند، اما باید آنها را در ادامۀ راهشان آزاد بگذارد.


 
 
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

لحظات کمیابی هستند که انسان در آن لحظات کاهش و فرسایش خود را حس میکند . پیر شدن و تحلیل رفتن.


 
 
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

مگر انسان میتواند حالات خود را با کلمات بیان کند؟ اما همدلی و همزبانی حسن بزرگی ست . تو برای همدل و همزبان خود لازم نیست همه چیز را بگویی تا او اندکی از تو را بفهمد . بلکه کافی ست اندکی بر زبان بیاوری تا او همه تو را دریابد.


 
 
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

وقتی یک آدم دچار خلق و خوی خودش میشود،‌ حدّ و حدود ارزش و اهمیت ها هم در ذهن و نظر او، حدود ویژه ای دارند که تاثیراتشان روی عواطفش امری نیست که ب ارادۀ او باشد.