یه تیکه کاغذ

همیشه موقع کتاب خواندن مطالبی را که نظرم را جلب میکردند را روی کاغذی یا در دفتری، جایی .. یادداشت میکردم، چون نمی توانستم از کنارشان ساده بگذرم، که دست آخر یا گم میشدند و یا آنقدر دست و پاگیر که همه را دور میریختم . شاید گردآوری این مطالب درین بلاگ، هم بهتر باشد، و هم منصفانه تر.
 
This Is My Father's World - این دنیا ب پدر آسمانیم تعلق دارد
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

This is my father's world;
And to listening ears,
All nature sings, and round me rings
The music of the spheres.

This is my father's world'
I rest me in the thought
Of rocks ad trees, of skies and seas,
He had the wonders wrought.

This is my father's world;
The birds their carols raise,
The morning light, the lily white,
Declare their maker's praise,

This is my father's world;
He shines in all that's fair;
In the rustling grass H hear him pass;
He speaks to me everywhere.

This is my father's world;
Oh, let me ne'er forget
hat though the wrong seems oft so strong,
God is the ruler yet.

This is my father's world;
Why should my heart be sad?
The lord is king; let the heavens ring.
God reigns; let the eth be glad.

Maltbie D. Babcock

این دنیا ب پدر آسمانیم تعلق دارد.
و در گوشهای شنوایم
تمامی طبیعت آواز میخواند
و امواج موسیقی افلاک، بر گرد من حلقه میزند.

این دنیا ب پدر آسمانیم تعلق دارد.
وقتی ب صخره ها و درختها و آسمانها و دریاها می اندیشم
آرامش می یابم
زیرا دستهای اوست که این شگفتیها را پدید آورده ست.

این دنیا ب پدر آسمانیم تعلق دارد.
این پرندگان که نغمه سرمیدهند
و فروغ صبحگاهی
و سوسنهای پاک سپید
همه تسبیح آفرینندۀ خود میکنند.

این دنیا ب پدر آسمانیم تعلق دارد.
اوست که در هرچه زیباست میدرخشد
و صدای عبورش در خش خش برگها شنیده میشود
و هر کجا هستم با من سخن میگوید.

این دنیا ب پدر آسمانیم تعلق دارد.
مبادا این نکته را هرگز فراموش کنم
که هرچند خطا و ستم ب ظاهر بیداد میکند
فرمانروای مطلق هستی خداست.

این دنیا ب پدر آسمانیم تعلق دارد.
چرا در دلم غمی راه یابد؟
چون خدا پادشاه عالم است، بگذار زنگ آسمانها ب صدا درآید
و چون فرمان او همه جا حاکم است، بگذار که زمین پیوسته در وجد و نشاط باشد.


 
The Quiet Life - سادگی و آرامش
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

Happy the man, whose wish and care
,A few paternal care bound
Content to breathe his native air
In his own ground

,Whose herds with milk, whose fields with bread
;Whose flocks supply him with attire
,Whose trees in summer yield him shade
.In winter, fire

Blest, who can unconcern’dly find
Hours, days, and years slide soft away
.In health of body, peace of mind
,Quiet by day

Sound sleep by night, Study and ease
.together mix’d sweet recreation
And Innocence, whichmost does please
.With meditation

;Thus let me live, unseen, unknown
;Thus unlamented let me die
Steal from the world, and not a stone
.Tell where I die

Alexander Pope

خوشا کسی که خواستها و آرزوهایش
در چند جریب زمین پدری خلاصه میشود،
و خرسند است که در هوای سرزمین خویش
و بر ملک خویش نفس میکشد.

گاوهایش ب او شیر میدهند

و مزرعه اش نان
و گوسفندانش جامه،
و درختانش او را در تابستان سایه می بخشند
و در زمستان آتش

خوشا کسی که بی خیال نظاره کند
گذشت ساعتها و روزها و سالها را
با سلامت جسم و نشاط روح،
روزها ب آرامش در کار

شبها ب آسایش در خواب
و درآمیزد تلاش را با فراغت
و تفریح دلپذیر را با پاکی و بیگناهی
و چه خوشتر آن که آن را با تفکر نیز بیامیزد

پس بگذار در گوشۀ عزلت، ناشناخته، زندگی کنم؛
پس بگذار بی آه و اندوهی، آسوده، بمیرم؛
دور از چشم جهانیان، بی سنگ قبری
که آرامگاهم را نشان باشد.


 
Psyche and Cupid - افسانۀ روح (دختری ب نام پسوخه)
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

,They wove bright fables in the days of old
;When reason borrowed fancy’s painted wings
,When truth’s clear river flowed o’er sands of gold
'And told in song its high and mystic things
And such the sweet and solemn tale of her
,The pilgrim heart, to whom a dream was given
-,That led her through the world, -Love ‘s worshipper
.To seek on earth for him whose home was heaven

-,In the full city, -by the haunted fount
-,Through the dim grotto’s tracery of spars
‘Mid the pine temples, on the moonlit mount,
;Where silence sits to listen to the stars
,In the deep glade where dwells the brooding dove
,The painted valley, and the scented air
,She heard far echoes of the voice of love
.And found his footsteps; traces everywhere

,But nevermore they met; since doubts and fears
,Those phantom shapes that haunt and blight the earth
,Had come ‘twixt her, a child of sin and tears
;And that bright spirit of immortal birth
Until her pining soul and weeping eyes
;Had learned to seek him only in the skies
,Till wings unto the weary heart were given
.And she become love’s angel bride in heaven

T.H Harvey

در روزگار پیش، افسانه های شیرین میساختند
آن هنگام که خرد بالهای خیال را ب عاریت میگرفت
و جویبار زلال حقیقت بر بستری از ریگهای زرین جاری بود
و در پردۀ آواز، رازهای آفرینش را زمزمه میکرد.
یکی از این افسانه ها، داستان شیرین و باشکوه دختری ست
که در شهر دل، عابد عشق بود
و رؤیایی شگفت آور او را ب جهان خاک آورد
تا در زمین بجوید آنکس را که خانه اش در آسمان ست.
همه جا ب جستجوی او میگشت:
در شهری پر آشوب
در چشمه های پر رفت و آمد
در نقش و نگار غارهای تاریک
در معبدهای چوب کاج
در قله های روشن از مهتاب،
آنجا که سکوت ب سماع ستارگان مینشیند،
و فراخنای جنگل،
آنجا که کبوتران وحشی کودکان خویش را زیر پر میگیرند،
در دره های خوش آب و رنگ
و هوای عطرآگین،
همه جا نشان او را میدید
و آوایش را از دور میشنید،
اما او را نمی یافت.

بدین سان آن عاشق و معشوق هیچ ب دیدار هم نمی رسیدند،
زیرا ترسها و تردیدها،
آن اشباح هولناک
و آفتهای فراگیر زمین،
میان او و معشوق،
میان آن کودک اشک و گناه
و آن روح درخشان و جاودانه حایل شدند،
تا آنکه جان نزار و چشمهای اشکبار کودک آموخت
که آن معشوق را تنها در آسمانها بجوید؛
آنگاه آن دل افسرده را بال بخشیدند تا پرواز کرد
و فرشتۀ عشق و عروس آسمان شد.

 

در ادب پارسی مکرر ب این نکته اشاره شده ست که معشوق در آسمان است و آنچه در زمین دیده میشود، سایۀ مرغی ست که در آسمان پرّان ست و هرکه بدنبال سایه میرود، عمر ضایع میگذارد.

داستان پسیشه یا پسوخه (روح) و کیوپی یا ارُس (EROS خدای عشق)، از داستانهای متأخر یونان باستان است . خلاصۀ داستان، بنا بر کتب اساطیر یونان، چنین است :

پادشاهی بود در یونان قدیم که سه دختر داشت . دختر کوچکتر، که نامش پسوخه بود، در حسن و ملاحت چنان ب کمال بود که خلق بسیار هر روز برای دیدنش بر در قصر گرد می آمدند و ب تعبیر جامی :

 

او فروزان چو مه و کرده هجوم                    بر در و بامش اسیران چون نجوم

 

مردم او را ونوس یا آفرودیت (الهۀ زیبایی)، می خواندند و ب جای معبد آفرودیت ب دیدار پسوخه می آمدند . وقتی خبر ب الهۀ جمال رسید، چنان از حسادت لبریز شد که پسرش ارُس (EROS یا کیوپید) را مأمور کرد تا تیری از عشق ب قلب دختر بزند، چنانکه عاشق زشت ترین مرد شهر گردد و زندگیش تباه شود . ارُس شبانه، وقتی پسوخه در ایوان قصر خفته بود، بالای سر او آمد، اما چشمش ب چنان جمالی افتاد که دامنش از دست برفت و از شوریدگی تیر بر قلب خود زد و ب عشق دختر گرفتار آمد . پس باد صبا را که قاصد و مرکب خدای عشق است، مأمور کرد که دختر را ب قصری شکوهمند در باغی عظیم و خرّم ببرد . پسوخه، وقتی چشم باز کرد، خود را در تالار قصری شگرف دید و شب هنگام ناگاه صدایی لطیف تر و مهربان تر از صدای مادر شنید که با او میگفت : من کیوپید از خدایان جاودانه ام، اما در حلقۀ زلف تو گرفتارم و ترا ب همسری برگزیده ام . اینجا هر نعمتی که خواهی هست و باد صبا در فرمان توست تا هرکه را خواهی ب قصر خود بیاوری . اما همسری من با تو یک شرط دارد و آن این است که من پیوسته شب هنگام در تاریکی محض پیش تو می آیم و تو نباید چهرۀ ‌مرا ببینی تا زمانی معیّن . پسوخه آنچنان مجذوب صدای گرم و عشق انگیز جوان شد که اعتراضی بدان شرط نکرد . روزها در قصر و باغ ب گردش می پرداخت و شبها با خدای عشق خلوت میکرد . تا روزی دو خواهر خود را که پیش از او شوهرکرده و برای خود زندگی مجلل و قصر و بارگاهی داشتند، ب یاد آورد . پس با خود گفت بهتر است باد صبا خواهرانم را ب اینجا بیاورد تا هم از دلتنگی آنان بدرآیم، هم ایشان شکوه و جلال قصر و باغ مرا بنگرند . وقتی خواهران آمدند و آن فضای شگفت و مکنت بی پایان را دیدند، غول سبز چشم حسادت در ایشان سربرآورد و بر آن شدند که خواهر را از آن دولت محروم گردانند . پس گفتند : این مرد که خود را خدای عشق خوانده است، از کجا دیو دشمنی و نفرت نباشد . اگر او را چهرۀ زیبایی بود، حتما اجازه میداد تا تو در روشنایی او را مشاهده کنی . پس یقین ست که او منظری زشت دارد و دیوی ست که می خواهد تو را بپرورد و سپس طعمۀ خود کند.

پسوخه گفت :‌ تدبیر چیست؟

گفتند : شب هنگام وقتی در بستر خفته ست، چراغی روشن کن و با خنجری برّان بالای سر او رو و بنگر، ‌اگر دیو است با همان خنجر او را هلاک گردان و اگر فرشته است،‌ خنجر را ب کناری نه و چراغ را بکش.

دختر چنین کرد و هنگامیکه با چراغ بالای سر کیوپید آمد و چهرۀ جمیل و آسمانی او را دید، از شدّت شوق و هیجان پایش ب جایی خورد و کیوپید پسوخه را خنجر بدست بالای سر خود دید . سپس برخاست و با لحنی تلخ گفت :

آیا این است نتیجۀ محبتهای من ب تو؟ دیگر مرا نخواهی دید.

این بگفت و بال زنان از پنجرۀ اتاق ب بیرون رفت و هرچه پسوخه التماس کرد که داستان او را بشنود، هیچ اعتنایی نکرد . دختر، از شدت یأس، خود را از پنجره بیرون انداخت و نمیدانست که آن قصر در آسمان بوده است . از این رو با بیرون پریدن از پنجره، بر زمین سقوط کرد و بیهوش شد . چون بهوش آمد و خود را در صحرایی یافت و گمان برد که آن باغ و قصر در همان حوالی ست، اما هرچه گشت نشانی از آن قصر ندید و هیچکس خبری از آن جوان یوسف جمال نداد.

 

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم                    یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

                                                                                            حافظ

 

پس عمرش همه در جستجو گذشت، ‌اما از جستن نومید نگشت تا ب اشارت پیر روشن ضمیری دریافت که گمشدۀ او در آسمان است و او را در آسمان باید جست و با خود گفت :

 

بعد از این بر آسمان جوییم یار                    زانکه بر روی زمین جستیم نیست

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 مولانا

 

پس عاقبت ب اشارت همان خدای عشق، او را بالی بخشیدند از بالهای پروانه و او پروانه وار ب سوی آن شمع آسمانی پرواز کرد و عروس آسمان شد . از این روست که پروانه رمز روح است . و چنین است که روح آدمی پیوسته در جستجوی معشوق و عاشق خویش می گردد، اما بر روی زمین هیچ توفیقی نخواهد یافت مگر جای معشوق را که در آسمان است بشناسد و بر بُراق همّت خویش بنشیند و بآنجا سفر کند.

 

بر بُراق همت نشین و یک شب                    حلقۀ مهر و مه را ب در زن ای دل

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                     الهی قمشه ای


 
Even Such Is Time - مزار نوشته
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

Even Such Is Time, that takes in trust

Our youth, our joys, our all we have

:And pays us but with earth and dust

,Who in the dark and silent grave

,When we have wandered all our ways

,Shuts up the story of our days

,But from this earth, this grave, this dust

.My god shall raise me up, I trust

Sir Walter Releigh

From his history of the world

 

اگرچه زمانْ، جوانی و شادابی ما را می ستاند

و غبار غم و گرد پیری بر رویمان می فشاند

و در پایانْ، در گور خاموش و تاریکامان می نشاند

و طومار هستی مان را در هم می پیچد

اما ایمان دارم که

ازهمان خاک

از همان گور

و از همان غبار

بی هیچ گمان مرا زنده کند

آفریدگار جهان.   


 
From Bishop Blougram's Apology - هنگامۀ نبرد
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

When the fight begins within himself

A man’s worth something . God stoops O’er his head

-Satan looks up between his feet - both tug

He’s left, himself, i’ the middle: the soul wakes

And grows . Prolong that battle through his life

Never leave growing till the life to come

Robert Browning

هنگامیکه آدمی با نفس خویش ب جنگ می خیزد

همان دم ارزشی نو می یابد و کسی میشود

و در این حال

یزدان از فراز

و اهریمن از فرود

ب تماشای او می نشینند

و هر یک او را ب خود می خوانند

و او در این میانه تنها و آزاد می ماند

تا ب کدام سو روی آورد.

در این هنگامه، روح بیدار میشود

و آغاز ب روییدن میکند

و نبرد را در سراسر زندگی ادامه میدهد

و تا حیات دیگر دمی از شکفتن و رویش بازنمی ایستد.


 
From An Epistle - از یک نامه
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

-So, the All – Great, were the All – Loving too

So, through the thunder comes a human voice

!Saying, “O heart I made, a heart beats here

!Face, my hands fashioned, see it in myself

,Thou hast no power nor mayst conceive of mine

,But love I gave thee, with myself to love

"!And thou must love me who have died for thee

Robert Browning

بدین سان،

آن کس که بزرگی نامنتهاست

خود عشق نامنتهاست –

از رعد بانگی چو آوای آدمی در گوش چنین می گوید :

« ای قلب، که من تو را آفریدم،

بدان که اینجا نیز قلبی هست که می تپد.

ای که تندیس چهره ات را با دستهای خود نقش کردم،

چهرۀ خویش را در آینۀ چهرۀ من نظاره کن.

تو را هیچ توانی از خود نیست

و نه هرگز توان بی پایان مرا توانی دانست.

من عشق را ب تو بخشیدم تا با خود عشقبازی کنم

و تو نیز باید عاشق باشی مرا

که ب عشقت جان باخته ام.»

 


 


 
When First My Way To Fair I Took - سودای عقل
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

When first my way to fair I took
         ,Few pence in purse had I
And long I used to stand and look
    .At things I could not buy

Now times are altered: if I care
    ;To buy a thing, I can
,The pence are here and here’s the fair
    ?But where’s the lost young man

To think that tow and tow are four
    And neither five nor three
The heart of man has long been sore
    .And long ‘tis like to be

Alfred Edward Housman

در آن ایام نوجوانی،
هنگامی که ب بازار مکاره میرفتم،
بیش از چند سکه در کیسه نداشتم
و چه بسیار که می ایستادم
و ب چیزهایی که توان خریدش را نداشتم با حسرت می نگریستم.

اکنون روزگار دگرگون شده است
و می توانم هرچه دلم می خواهد بخرم،
این بازار و این دینار،
اما راستی آن جوانک شاد و بی خیال،
که با کیسۀ خالی ب خرید میرفت کجاست؟

آن جوانک عمر خویش را در سودای سود و زیان
و حساب کم و بیش سپری کرد
و چنین است که دلهای آدمیان
پیوسته از این سوداها خسته و آزرده شده است
و در آینده نیز همین سوداها آنان را خواهند فرسود.

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   مثنوی معنوی

سخن هاوسمن در پرده این است که اگر آن جوانک بی خیال در ورطۀ سودا و زیان نمی افتاد و ب اندیشه ها و سوداهای دور و دراز عقل عاقبت اندیش گرفتار نمی آمد، بلکه ب تعبیر مولانا بیشۀ اندیشه ها را ب آتش میکشید، همچنان شاد و سرخوش می زیست و صفای جوانی را ب کدورت خیالات جانفرسای سود و زیان تیره نمی کرد.

 

 

چه بنشستی در آن گوشه، چرا خرم نمی گردی                     مگر تو فکر می جویی که جز بر غم نمی گردی

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                    دیوان شمس  


ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید                    گرت آسودگی باید، برو مجنون شو ای عاقل

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   سعدی


 
What Am I - من چیستم؟
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : سرگشته

 

?But what am I

,An infant crying in the night

,An infant crying for the light

.And with no language but a cry

Alfred Lord Tennyson

من خود چیستم؟

کودکی که در شب گریه میکند،

کودکی که در تاریکی برای نور گریه میکند،

و هیچ زبانی جز گزیه ندارد.

 

گریه رمز نیاز و عرض اشتیاق است، و در دعا آمده است که ( لا املک الا الدّعا – من هیچ چیز جز دعا و خواست ندارم ) . جوهر ذات آدمی همان خواست است . نفس ناطقه یعنی خواستن و عشق داشتن . و چون سرمایۀ ما تنها خواستن است، هرچه خواست عظیم تر، آدمی بزرگتر و شریف تر . نفس اماره و دیگر نفوس شیطانی چون مزینه و مسؤله و غیره که نام برده اند، عیبشان در خواستن نیست، بلکه در کم خواستن است و ب کم قانع شدن است . خواستن نشان ظرفیت و قابلیت آدمی است، و هر آرزویی نشان قابلیت و توانایی خاصی در ماست و اینهمه عرض و نیاز و گریه و زاری که در ادب عرفانی پارسی می بینیم، چنانکه بعضی ب طعن گفته اند، ضجّه و مویه یا زنجموره نیست، بلکه همه نشان عاشقی و شوق ب وصال آن یگانه ای است که نور آسمانها و زمین است :

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   مثنوی معنوی


از نصایح آلفرد لرد تنیسن در باب اثبات شک و یقین، جملۀ زیر از او زبانزد شده است :

هیچ چیزی که شأن و ارزش اثبات داشته باشد نه قابل اثبات است و نه قابل رد کردن . تو در هر چیزکه تردید کردی، جانب آفتابی شک را اختیار کن.