,They wove bright fables in the days of old
;When reason borrowed fancy’s painted wings
,When truth’s clear river flowed o’er sands of gold
'And told in song its high and mystic things
And such the sweet and solemn tale of her
,The pilgrim heart, to whom a dream was given
-,That led her through the world, -Love ‘s worshipper
.To seek on earth for him whose home was heaven
-,In the full city, -by the haunted fount
-,Through the dim grotto’s tracery of spars
‘Mid the pine temples, on the moonlit mount,
;Where silence sits to listen to the stars
,In the deep glade where dwells the brooding dove
,The painted valley, and the scented air
,She heard far echoes of the voice of love
.And found his footsteps; traces everywhere
,But nevermore they met; since doubts and fears
,Those phantom shapes that haunt and blight the earth
,Had come ‘twixt her, a child of sin and tears
;And that bright spirit of immortal birth
Until her pining soul and weeping eyes
;Had learned to seek him only in the skies
,Till wings unto the weary heart were given
.And she become love’s angel bride in heaven
T.H Harvey
در روزگار پیش، افسانه های شیرین میساختند
آن هنگام که خرد بالهای خیال را ب عاریت میگرفت
و جویبار زلال حقیقت بر بستری از ریگهای زرین جاری بود
و در پردۀ آواز، رازهای آفرینش را زمزمه میکرد.
یکی از این افسانه ها، داستان شیرین و باشکوه دختری ست
که در شهر دل، عابد عشق بود
و رؤیایی شگفت آور او را ب جهان خاک آورد
تا در زمین بجوید آنکس را که خانه اش در آسمان ست.
همه جا ب جستجوی او میگشت:
در شهری پر آشوب
در چشمه های پر رفت و آمد
در نقش و نگار غارهای تاریک
در معبدهای چوب کاج
در قله های روشن از مهتاب،
آنجا که سکوت ب سماع ستارگان مینشیند،
و فراخنای جنگل،
آنجا که کبوتران وحشی کودکان خویش را زیر پر میگیرند،
در دره های خوش آب و رنگ
و هوای عطرآگین،
همه جا نشان او را میدید
و آوایش را از دور میشنید،
اما او را نمی یافت.
بدین سان آن عاشق و معشوق هیچ ب دیدار هم نمی رسیدند،
زیرا ترسها و تردیدها،
آن اشباح هولناک
و آفتهای فراگیر زمین،
میان او و معشوق،
میان آن کودک اشک و گناه
و آن روح درخشان و جاودانه حایل شدند،
تا آنکه جان نزار و چشمهای اشکبار کودک آموخت
که آن معشوق را تنها در آسمانها بجوید؛
آنگاه آن دل افسرده را بال بخشیدند تا پرواز کرد
و فرشتۀ عشق و عروس آسمان شد.
در ادب پارسی مکرر ب این نکته اشاره شده ست که معشوق در آسمان است و آنچه در زمین دیده میشود، سایۀ مرغی ست که در آسمان پرّان ست و هرکه بدنبال سایه میرود، عمر ضایع میگذارد.

داستان پسیشه یا پسوخه (روح) و کیوپی یا ارُس (EROS خدای عشق)، از داستانهای متأخر یونان باستان است . خلاصۀ داستان، بنا بر کتب اساطیر یونان، چنین است :
پادشاهی بود در یونان قدیم که سه دختر داشت . دختر کوچکتر، که نامش پسوخه بود، در حسن و ملاحت چنان ب کمال بود که خلق بسیار هر روز برای دیدنش بر در قصر گرد می آمدند و ب تعبیر جامی :
او فروزان چو مه و کرده هجوم بر در و بامش اسیران چون نجوم
مردم او را ونوس یا آفرودیت (الهۀ زیبایی)، می خواندند و ب جای معبد آفرودیت ب دیدار پسوخه می آمدند . وقتی خبر ب الهۀ جمال رسید، چنان از حسادت لبریز شد که پسرش ارُس (EROS یا کیوپید) را مأمور کرد تا تیری از عشق ب قلب دختر بزند، چنانکه عاشق زشت ترین مرد شهر گردد و زندگیش تباه شود . ارُس شبانه، وقتی پسوخه در ایوان قصر خفته بود، بالای سر او آمد، اما چشمش ب چنان جمالی افتاد که دامنش از دست برفت و از شوریدگی تیر بر قلب خود زد و ب عشق دختر گرفتار آمد . پس باد صبا را که قاصد و مرکب خدای عشق است، مأمور کرد که دختر را ب قصری شکوهمند در باغی عظیم و خرّم ببرد . پسوخه، وقتی چشم باز کرد، خود را در تالار قصری شگرف دید و شب هنگام ناگاه صدایی لطیف تر و مهربان تر از صدای مادر شنید که با او میگفت : من کیوپید از خدایان جاودانه ام، اما در حلقۀ زلف تو گرفتارم و ترا ب همسری برگزیده ام . اینجا هر نعمتی که خواهی هست و باد صبا در فرمان توست تا هرکه را خواهی ب قصر خود بیاوری . اما همسری من با تو یک شرط دارد و آن این است که من پیوسته شب هنگام در تاریکی محض پیش تو می آیم و تو نباید چهرۀ مرا ببینی تا زمانی معیّن . پسوخه آنچنان مجذوب صدای گرم و عشق انگیز جوان شد که اعتراضی بدان شرط نکرد . روزها در قصر و باغ ب گردش می پرداخت و شبها با خدای عشق خلوت میکرد . تا روزی دو خواهر خود را که پیش از او شوهرکرده و برای خود زندگی مجلل و قصر و بارگاهی داشتند، ب یاد آورد . پس با خود گفت بهتر است باد صبا خواهرانم را ب اینجا بیاورد تا هم از دلتنگی آنان بدرآیم، هم ایشان شکوه و جلال قصر و باغ مرا بنگرند . وقتی خواهران آمدند و آن فضای شگفت و مکنت بی پایان را دیدند، غول سبز چشم حسادت در ایشان سربرآورد و بر آن شدند که خواهر را از آن دولت محروم گردانند . پس گفتند : این مرد که خود را خدای عشق خوانده است، از کجا دیو دشمنی و نفرت نباشد . اگر او را چهرۀ زیبایی بود، حتما اجازه میداد تا تو در روشنایی او را مشاهده کنی . پس یقین ست که او منظری زشت دارد و دیوی ست که می خواهد تو را بپرورد و سپس طعمۀ خود کند.
پسوخه گفت : تدبیر چیست؟
گفتند : شب هنگام وقتی در بستر خفته ست، چراغی روشن کن و با خنجری برّان بالای سر او رو و بنگر، اگر دیو است با همان خنجر او را هلاک گردان و اگر فرشته است، خنجر را ب کناری نه و چراغ را بکش.
دختر چنین کرد و هنگامیکه با چراغ بالای سر کیوپید آمد و چهرۀ جمیل و آسمانی او را دید، از شدّت شوق و هیجان پایش ب جایی خورد و کیوپید پسوخه را خنجر بدست بالای سر خود دید . سپس برخاست و با لحنی تلخ گفت :
آیا این است نتیجۀ محبتهای من ب تو؟ دیگر مرا نخواهی دید.
این بگفت و بال زنان از پنجرۀ اتاق ب بیرون رفت و هرچه پسوخه التماس کرد که داستان او را بشنود، هیچ اعتنایی نکرد . دختر، از شدت یأس، خود را از پنجره بیرون انداخت و نمیدانست که آن قصر در آسمان بوده است . از این رو با بیرون پریدن از پنجره، بر زمین سقوط کرد و بیهوش شد . چون بهوش آمد و خود را در صحرایی یافت و گمان برد که آن باغ و قصر در همان حوالی ست، اما هرچه گشت نشانی از آن قصر ندید و هیچکس خبری از آن جوان یوسف جمال نداد.
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
حافظ
پس عمرش همه در جستجو گذشت، اما از جستن نومید نگشت تا ب اشارت پیر روشن ضمیری دریافت که گمشدۀ او در آسمان است و او را در آسمان باید جست و با خود گفت :
بعد از این بر آسمان جوییم یار زانکه بر روی زمین جستیم نیست
مولانا
پس عاقبت ب اشارت همان خدای عشق، او را بالی بخشیدند از بالهای پروانه و او پروانه وار ب سوی آن شمع آسمانی پرواز کرد و عروس آسمان شد . از این روست که پروانه رمز روح است . و چنین است که روح آدمی پیوسته در جستجوی معشوق و عاشق خویش می گردد، اما بر روی زمین هیچ توفیقی نخواهد یافت مگر جای معشوق را که در آسمان است بشناسد و بر بُراق همّت خویش بنشیند و بآنجا سفر کند.
بر بُراق همت نشین و یک شب حلقۀ مهر و مه را ب در زن ای دل
الهی قمشه ای